همیشه عشق می دونم

نمیشه با تو   بد موندن

نمیشه   از تو کم خوندن

دلم    غمگین و عاشق شد

   همینه    زندگی بودن

 نمیشه   با تو بد موندن

   تو تصویر   یه دریـائی

چند تا شعر نه   یه دیوانی

  غروبی    شوق فردائی

 ستاره     نور مهتابی

شبا   هیچوقت نمی خوابی

    تو بیداری  تو رویاهام

       واسه قلبم  چه بیتابی

تو رو   اندازه می گیرم

با هر چی خوبی تو دنیاست

 تو رو آغوش می گیرم

  نگارم   یک جهان زیباست

تمام وقت  این شبها

فقط با تو   تک و تنها

بیا   رویای شیرینم

یه دنیا عشق   غما منها

همیشه   با تو می مونم

 خـدائـی  از تو می خونم

  تو خوبی رو   به من دادی

    به قربونت    دل و جونم    .   .   . 

 

11/11/90

 

/ 40 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
behrang

این روزهـا كسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یك نفـر را كشـف كنـد ، زیبـایی هـایش را بیـرون بكــِشـد ، تلخـی هـایش را صبـر كنـد ... آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ كنسـروی می خواهنـد ! یك كنسـرو كه درش را بـاز كننـد ؛ بعـد ...یـک نفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپَـرد بیـرون ! و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد :" حـق بـا تـوسـتــــ " ...

خودم

سلام مثل همیشه زیبا منم آپم!

مریم رحمتی

اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .و افسوس که بدنبال کنندگان خرد اندکند باید که به سخن دانندگان راه جست و باید جهان را کاوش نمود و از هر کسی دانشی آموخت و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد . فردوسی

صالح

عالی بود

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم گویی شکست شیر را از موش باور میکنم وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهی در فلسطین) میکنم ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم استاد بادکوبه ای

رویای خیس

زحالم اگر پرسی ..// بجز دوری ملالی نیست..// ملالی هم اگر باشد..// تو خوش باشی خیالی نیست ..//

ارشین

برای یوسف شدن باید قید زلیخاها را زد! عزیز خــــــــــدا شدن بها دارد...!

رویای خیس

ای کاش انسانها می دانستند ..// که مهم تر از شکستن دل ..// اعتمادی است که تخریب می شود ..// و دیگر هیچگاه بنا نمی شود ..// عید قربان مبارک هر روزتان عید .. بروزم [گل]