سُراغ خشم می گیری 

که یک شب دست آویزی

غرور شهر را ویران

گلو  خونبار آویزی

دلِ از غصه شیدا را

به وقت کین و بدخواهی

به عریان افکنی هر سو

که تو آن شومِ شب راهی

صداها خفته   دیرین سال

کسی  مَردی نخواهد دید

که سوزد پای  کَه دیوار

فروزد جان و  باید دید

که لولی مهوش ما بود

در این تاریک   دُشخواری

سکوتم  مرگ می ساید

به هر روزن  به هر باری

تپنده  گرم   این خون است

سیاه و سرخ   شبگون است

برونش ریز با باران

مگو کین مرگ    افسون است

مپندار روشنی بخشی

به روح و جسمِ  در خوابان

دلت  آزاد گردانی

ز نام ننگِ بی یابان

ستایش آن خودآی نیک

صدایش جمله در خاک است

سرود هستی آغازم

به جمله  شرمِ افلاک است

ستاره  شرم   بی خوابی

لبانِ شک   تو عریان کن

خودآی آرزوبخشی ؟

 تو بغض خویش درمان کن  .

 

ظهری که آفتابش نمی بینم ۲۵ فروردین

ا . راغـب