برای حکم تبعیدم  

یه عالم چشم می خواهم

که پرواز ابد گیرم

در آن سوئی که می خوانم

که می خوانم  به آن مانم

که جانم همره مرگ است

که کابوس شرربارم

سیاهه   فصلِ لبخند است

از این لبخند  برآسودن

حماقت   تا به کی بودن

دلت را گرم می دارم

من آن زنگی کهبارم

صداقت  منقسم با شک

تنافر پای هر پیوند

ستایش می کنم ما رو

به حکم هرزگی در بند

لبان سوزنی شکلی

که می دوزد به لب آواز

مرا خرسند می دارد

ز هر خاکستری پرواز

بیا  با من هم آوا شو

که فردا زهر می نوشم

از آن دستان بی مهری

که هر روز خشم می پوشم

بیا و همدلی وا نِه

به بیکاری و پر وقتی

بیا همسوی بی پاسخ

برای مرز خوشبختی

در آن رویای وهم آور

که همسو  مرز نیرنگ است

دلم گرم از نگاهی شد

گهربار  رنگِ بی رنگ است

به ختم این کلام من

نگاهی آینه بندان شد

به هر سو خیره خود بینم

که راسِ خویش باران شد

که دردم   شوق هجران شد

یه ربع به دوازده ۱۴ اسفند