توی هر تیک تیکِ ساعت

یه عالم ستایشه   مقدسه

من نمی خواستم بگم

اما     صدات  برام بسه

تکیه گاه بی نشونت

مُرد و از این دورا رفت

تا آسمون

من نمی ذاشتم برم

اما ستاره بودم و بردن منو 

به کهکشون

همه این حرفا یه حسه

حس داغ و سرد سوزن

حس کم نبودِ عشقه

حس کم نبودِ یک زن

من یه بازیگر نبودم

حتی تو خیال شهرم

من هنوز ساده دلم  به جون رویا

من هنوز    ابوذرم    تا خود فردا

من نمی خواستم بگم

اما گذاشتی توی دستم

توی تقدیر سپیدم

توی انگشت سیاهم      روز ماهم

من یه لحظه  صد سبد روح واسه تن

من یه لحظه مرگ افلاطونی زن

یه شرابِ مونده رو دست خراب

یه حرومی    بی نشونی    بی صواب

من هنوز گنگم   به جرم خاطره

من هنوز سردم  بذار  شب باز بره

من یه قطره اشک مهتابو می خوام

یه افق نورُ توی  جای پاهام

من هنوز شاکر درگاه خدام

من هنوز در به درِ اون قرص ما م

رسم پهلو موندن و سوزوندن روز بلند

رسم موندگار مرگ

رسم گِز گِز من کرختِ حقمم

رسم بی دیار برگ

من هنوز سایه ی تو      تو مشتمه

من نمی خوام در برم    این پشتمه

این تموم حسیه که با منه

من همینم تا ابد    بازم کمه

من یه پهلو از زمستون

فصل سرد

فصل انگشتای باد و

فصل درد

فصل کِر کِر   تا تهِ صبح کبود

فصل بی دیارِ بود

فصل از نو گفتن   یک شعر نو

فصل زخمی   فصل عاشق   فصل تو

از همونجا  که تموم شد زخم من

نشتری باش و فرو کن   اخم من

تو تمومِ غایتای بی خودی

راستی  سربذار  رو شونم  گم شدی ؟

لابد از همبازیات خسته شدی

که سکوت و شب شده    روح خدات

بازم از نو یک ترانه سر بکن

این دفعه  جای پری     دیوم باهات

این قلم  حالا   پریشون نمیشه

یک کلوم واسه دلِ غصت بگم

نبض من   تیک تیکِ حرفم

فکر سرگذشتِ برفم

فکر سرگذشت برفم   فکر سرگذشت برفم   فکر سرگذشت برفم  .  .  .