می نویسم دل مهتابو بگو

که واسه سیاه بازی هه دیر شده

نه که حکم آخرِ جاده رسید

صبح رسید   شکهای مرده  پیر شده

تا که فردا از سرم رها کنم

این همه دل دلِ بی هوائی رو

تو سرم یه لقمه نون فدا کنم

محض تو   گرمای بی خدائی رو

می نویسم دلِ مهتابو بگو

که دیگه از غم و گریه سیر شدم

اشک سرد آخرین گلایه رو

خاک کردم تو شب و اسیر شدم

نه که از خیال تو گیر نبودم

یکه تاز شب تنهائیم شدم

دیگه نه حال و هوام تازه میشه

آره جون   تحفه ی سرراهیم شدم

حالا یا جای منه یا جای تو

این دل کهنه ببوی سادگی

حالا حرفای نگفته ی یه عمر

تو گلوم تا نرسیده   کهنگی   ۲

بازم از صبح شروع شد

شب و حرف و لودگی

این روزا تازه میشه به حکم شب

همه حرفای گلِ پژمردگی   ۲