در این مهتاب تنهائی   در این شب راهه ی آخر

مرا  بن بست می زاید   مرا کابوس  سر تا سر

به سان ابر دژخیمی   فزودن بر سیاه خویش

دلم بر تاک می گرید  بر این شیطان پهناور

تنم اندوه می نالد   سیاهی با شبم سنگر

به اشک منقسم با سنگ   سترگ خویش بی یاور

کلامم گم  سکوتم سرد    ترا می جویم از کابوس

به چشم خیره در خوابم   تو جانم گِن به آن ساغر

من آن راغب که گم گشتم   به کابوس عبثناکی

تو را مضروب می خواهم     برای جان کُشت آور

    ا . راغب  ۲۳ دی ۸۵