تو تکرار همه آئینه دیدن

صدائی تا فراسوی رسیدن

دلت هر لحظه چون گرمای فرداست

برای من که تو دارم   ته اینجاست

نگاهت با دلم سبز و خیالت

سراسر شرم و افسون تا ثریاست

همه سبزی یه وصف ساده باشد

« دلت گرم از غرورت باد »  ای داد

نه آن آتش مرا دیوانه کرده

نه افسونی که می داری به هر یاد

به هر بار  شرم را آئینگی کن

به دانستِ شبی    فریاد  فریاد

دوباره فکر آن آئینه باشم

که وادارد مرا اینگون بخوانم

همه بی قصه گی  پرواز  پرواز

رخت را باز می کن ای   شهزاد  شهزاد

دلم را تا ابد مجنون بدارم

که مجنون هم غمی چون من به سر داشت

خیال آخِرم   فکری دگر داشت

که آیا من تواَم  یا تو به سرداشت

به هر بار عشق  نافرم جوری است

فروکش   دل به هم زن    نازنین یاد

دلم فکر غروری تازه باشد

کجا بودم   چه ها  گفتم  بیخی بااا . . .  !!

۵ بامداد ۱۳ دی