موجی از خواهش و نفرت

تو گلومه  تو گلومه 

که بپرسم   مگه مردی

مگه تاریکی تمومه

نه نگاتو می شناسم

نه یه دلتنگ بهارم

یه عقب مونده توی شوق

لحظه ها رو می شمارم

اونکه با قلب پر مهر

یه سبد ترانه داره

دل همبازی ما رو

تا ته دنیا می یاره

این ته دنیاست که افسوس

شرم و هذیون تو گلوشه

که می میره بغض بارون

وقتی عشقو می فروشه

اون منم خسته ی خسته

دل به ناصوابی بسته

اون منم که تو گلومه

درد حرفای نشسته

دل تو تنگه برامون

برا جفت  گیسوهامون

برا آواز دوباره

دل من آروم نداره   

دل من آروم نداره

شک نکن  من خود خشمم

که پوشوندم  دل سردو

دل از غصه خرابو

دل گرم  این عذابو  .

از تو باز باید خوند

ای تو تکرار هوس

ای تو تنپوشه ی ظلم

بی صدا و بی جرس

بی صدا باید مرد

بی صدا باید کشت

من هزار بار مردم

بی صدا باید گفت

هنو صد ساله هوام

گرم تکرار تنه

گرم تنپوشه ظلم

گرم اصرار غمه

می دونی   باز ناخوشم

ناخوش   این بازیا 

مرد ایمان و هراس

مرد عصیان  مرد یاس

کاش خشمی می بود

خشمی از کوه بلند

تا مرا ذبح کند

یا تو را ای خرسند

ای سراسر اذکار

ذکری از مردن بگو

لعن کن نام مرا

خواهش و رفتن   بگو 

من که از حسرت پرم

حسرت پرواز یا

حسرت گلو دری 

شرم و نفرین   می خری ؟

ذبح شد جان عطش

من دلم می گندد

او یکی شیطان است

بر تنم می خندد

باز باید خوابید

دیگر از چشمی ندید

تازه تازه خورشید

می فروشد   امید (۲)

              ا . راغب   ده و ربع  چهارمین روز زمستون ۸۵