توی یه شهر پر از سنگ

پنجره ها هاج و واجند

شیشه ها بغضی ندارند

تا شکستن بی قرارند

تو همون شهر ترانه

که سکوتش رنگ برفه

باد و کولاکی ندیده

هر چی عشقه توی حرفه

من اسیر شهر سنگی

توئی دلبسته ی بارون

من تو فکر  شیشه  آهن

توئی همبسته ی ناودون

تو دلت پاکی و پاکی

که میسازه این ترانه

تو دل من زهر تلخی

که چزونده این شبانه

ساعت برزخی امشب

رنگ دیوار و سکونه

آبی ترانه ی تو

زندگی بخش خزونه

گرد و خاکه تن شیشه

همه بارون رو خبر کن

بیاره شوق حضور و

خستگی رو بی اثر کن

وقت آشتی کردن سنگ

با تن بلور بخته

وقت پیدائی بوسه ست

گرچه گاهی خیلی سخته

شهر سنگی  شهر عشقه

اگه گاهی دل بلرزه

شهر ما شهر ترانه ست

به جون خودت می ارزه

گرچه شهر دل  کوچیکه

پر شوقه  شوق پرواز

سفید و صورتی   آبی

به همون سبزی این راز    .  .  .

ا. راغب 

شامگاه ۱۱ تیر