درباره نویسنده
ابوذر اکبری
تمامی اشعار منتشره سروده ی اینجانب بوده و انتشار یا هرگونه بهره برداری با اطلاع قبلی مجاز می باشد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ابوذر اکبری
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بازم این من
  • من اینجا عاشقی کردم
  • دل بکن از عمق پستی
  • سلام بابائی عسلم تولدت مبارک
  • با تو من در من شکفتم
  • انگار جونم سوال داری
  • کـودکـانـه
  • صدائی کن
  • کو یاری یاور
  • حال مـا
  • همسرزمین
  • بــا هـم
  • بیا خونه
  • انگیزه
  • ایـران به نام نامی ات
  • مرگت مبارک
  • دیگر خـدا هم بنده شد
  • یـک
  • یک زندگی
  • با شمام
  • یـلـدا
  • روز ستاره
  • جـانـم فـدای ایــــــــــران
  • برای تو
  • نور امیدم هدیه ی زیبای خـدا
  • دلم نوری داره
  • یـلـدای مـن
  • به نـام وجـدان
  • آره تو همونی
  • ملک اهورائی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
دوستان من
  • ...((Black Rose))...
  • Shakiba-behesht
  • ا . راغب در ياهو ۳۶۰
  • ا . سپيد
  • ا. راغب
  • آریـایـی هـا
  • آشنای یار
  • اطلاعات عمومی
  • الف . پ
  • ایـران
  • آیه های باران
  • با بال تیر خورده پریدم
  • باب تنگل
  • باران آفتاب
  • باران نامه
  • بازیگران و خوانندگان
  • بانو هوا
  • بـغـض بــارون وبسایت
  • بغض بـارون در اسپوت
  • بغض بارون در بلاگ اسکای
  • بغض بارون در بلاگفا
  • بغض شب
  • به نام بـاران
  • بوسه ی بارون
  • بيا زير باران بيا جان بگيريم
  • پارس دیلی نیوز سیاسی خبری تحلیلی و فرهنگی
  • پرشین دیتا
  • پرواز را به خاطر بسپار
  • پن تک
  • پنجره ای رو به امید
  • تازه ها و پژوهشهای مشاوره
  • تحليلي ،سياسي و اجتماعي
  • تـرانـه خونه
  • تندیس تنهایی
  • جملات زيبا
  • جوانه های سـبـز
  • چای تلخ
  • خدا برای من کافیست
  • خواب سبز
  • خواب و رویا
  • دبستان اشعارم
  • دختر ایرونی
  • در هشتم
  • دل گفته های يک بارانی
  • دل من
  • دنیای کوچک من
  • روشنگری
  • زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
  • زیتون 5
  • ساعت صفر عاشقی
  • سايه ای از عشق
  • سایلنت فریاد
  • سراب آرزوها
  • سفر به اعماق ماوراء
  • سياوش قميشی در ميهن بلاگ
  • سيب آبی محسن
  • سینمای ما
  • شب ، سکوت ، تنهائی
  • شبهای تنهایی
  • شبهای لاهيجان
  • صد تائی عشق
  • صدف عاشق
  • عاشقانه زیستن
  • عکس فرشته های کوچولو و ناز
  • غریبه
  • فرشته رویائی من
  • فروشگاه CD و DVD
  • فندقانه
  • فوتو بلاگ
  • قفس دهر
  • ققنوس در اسکای
  • ققنوس خيس
  • ققنوس خیس در بلاگفا
  • قلب های وصله شده
  • کانون وبلاگهای ادبی
  • کفشدوزک
  • کفشدوزک در بلاگ اسکای
  • کلبه کاغذی
  • کمی بیندیشیم
  • گل سرخ
  • گلشیفته فراهانی
  • گيلان ترانه
  • گيلان ترانه در اسکای
  • ماندگار
  • مانده ام تو را به کدام صفحه روزگار بسپارم
  • مخ هسته ای های ترکیده همه جانبه سنج
  • مدارا
  • مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد ...
  • من و عشقم 30 نما
  • موسیقی
  • نیشگون
  • هادی عدومی خواننده نسل جوان
  • هنـر نقـاشـی
  • هیچ کس تنها نیست
  • يک نياز عاشقانه
  • يه سبد ترانه
  • يه سبد ترانه در بلاگ اسپوت
  • یار دلنواز
  • یواش بیا تو
  • ღ♥ღپرچین شقایقღ♥ღ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



بـغـض بــارون
بغض بارون بغض دل همیشگی است حرف هر روز و نیاز و تازگی است یک خدا و یکه یار و یکه دل از تو و میهن غرور و سادگی است
بازم این من
نویسنده: ابوذر اکبری - شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

انقدر زخم خوردم

انقدر عاشقی کردم

که یه پارچه خونه  روحم

به خـدا سادگی کردم

انقدر از تو نوشتم

بازیات با سرنوشتم

انقدر خوب از تو گفتم

که میگی  راستی چه زشتم

تو میگی که  خام بودم

وقتی از تو  می سرودم

من میگم   زندگی کردم

تو شدی   همه وجودم

وقتی جات  به این دل داغ

یه سراب   نشونی دادی

سرد و مرده شد  نفسهام

تو  تو دنیات  شاد شادی

دیگه نا نداره   این پا

جاده ی عمر چه بلنده

چقدر تاریک   پر از ترس

اون دورا  یکی می خنده

انقدر خوب   از تو گفتم

که بد قصه ت  شدم من

تو برو   سفر سلامت

جون اون عشق   روح این تن    2

 

27 آذر

3 بامداد

 

نظرات ()



من اینجا عاشقی کردم
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

شب یلدای چشماتو

به یک دنیا  نمیدم من

همه ابرم   توئی بارون

از این دنیا نمیرم من

شب یلدای چشم تو

یه عالم  خنده و شادی

عزیزم  با تو دلشادم

چه امیدی  به من دادی

خـدائی بی تو من  بودم

چه سرد و زرد و بی لبخند

گُلی خشکیده    پژمرده

به اون دستای تو    سوگند

من امروز   یک جهان شادم

از اون بودن   من آزادم

من امروز   عاشقی کردم

سکوت گم شد   یه فریادم

شب یلدای چشم تو

نوازش   بوسه و بارون

عزیزم    با تو دلشادم

دیگه چشمام  نشه گریون

شب یلدای چشماتو

به مهر و نور  می دوزم

گُل من    زندگی بخشم

کنارت   مرد هر روزم

دیگه از غم   نمی سوزم  .  .  . 

 

26 آذر

 

 

نظرات ()



دل بکن از عمق پستی
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

این روزا بدجوری سرده

همه حرفا  شکل درده

همه کارا  درهم و گم

رُک بگم   کی بر می گرده

اون همه صمیمیت   عشق

مهر و   دوست داشتن بی شرط

اون همه   سادگی دل

فکر از  همه بدی  پرت

چه روزای  خوبی داشتیم

چه شبای   گرم و نابی

حالا اینجا   من نشستم

تو یه گوشه    غرق خوابی

شاید این روزا   صدامون

نکشیده   رنگ خواستن

همه از  حادثه گفتن

دروغا  که شکل راستن

شاید این روزا   به سر شه

اما تو   بدجور شکستی

شاید این شبا   هدر شه

دلمو  به غُصه  بستی   2

 

تو که  موندنی نبودی

قافیه   یه شعر درهم

پازلی   پر از تناقض

همه شکلی    اما مبهم

چطور شد   خـدا ببخشه

سرده  دستای تو   با من

از کجا    شادی تموم شد

بگو گم شه بخت بد  زن

یه روزی  حتما  می فهمی

ساده    دلها رو شکستی

یه روزی   که خیلی دور نیست

به خودت میگی   کی هستی

چرا خام بد   شدی تو

همه حرفات   حرف زور بود

دیو رو  به شکل فرشته

ظلمته    کی شکل نور بود

کافیه بخوای    من اینجام

گر چه  پلها رو شکستی

من میشم   یه عشق تازه

تا ابد   تا خود هستی  .  .  .

 

30  :  2

11 تیر 90

 

نظرات ()



سلام بابائی عسلم تولدت مبارک
نویسنده: ابوذر اکبری - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

کجائی که نازت کنم یلدای منی تو خوشگل منی تو عسل منی تو نازدونه ی منی تو یکی یه دونه ی منی تو  آفتاب منی تو مهتاب منی تو  خورشید منی تو ماه منی تو  ...  و تو دوباره بلند بخندی بهترین من

رو شونه هام جای تو خالی

توی قلبم مهر تو جاری

روی سینم  گرماتو ندارم

اما عشقم   تو موندگاری

گل من امروز یک ساله شدی . خیلی خیلی مبارکه  الهی صد سال همراه با خوشبختی و بهروزی و کامروائی و سلامت .  الان یک ماهه که روی ماهت رو ندیدم از شب نحس 11 شهریور .  سی روزی که برام سی سال گذشت . تو رو به اجبار از دست دادم توئی که با خده هات با بغضت و با لمس دستای کوچولوت من  آدم دیگه ای بودم یازده ماه شاد اگر چه بعضی  غمگینیها بود اگر چه اون شیطان از شب اول تولدت با فتنه و شر اومد ولی تا اون شب نحس نتونست ما رو از هم بگیره و جدا کنه می خواستم  شعر بگم اما بغضمو خشممو این قلبی که این روزا به یادت هزار پاره شده رو با عشق و شادی تولد زیبات نتونستم جمع ببندم  تو یه ترانه  عزیزم .

شبی که آتش شر اون حیوون وحشی بالاخره دامن ما رو هم گرفت . نتونستم در اومدن اولین دندونتو کامل ببینم و براش جشن بگیرم   تولدت   راه رفتنت  دویدنت  کلمه های اولت  ...

الهی خونش آتیش بگیره (اون همه اموال غصبی و حروم و دزدی) اونکه آشیونم رو از هم پاشوند و عزیزانمو از من گرفت    خدا عزیزش رو ازش بگیره اونطور که عزیز منو ازم گرفت خدا ذلیلش کنه .  

یلدای من   اما بابا تا ابد مال دستای کوچیک و قشنگ توئه   مال خنده ی چشمات   یک بار دیگه بیا و به پام بچسب و بغلم کن وقتی میخوام برم بیرون   همه اشکام فدای تو  هزار بوسه به گونه و لبهات .  خدا سایه ی شیطان رو از سرت کم کنه به حق بزرگیش انشاالله .   باز میخوام بگم یلدا بازم رفتی سمت اون گلدونا   اما نیستی که برگردی و بخندی و چهار دست و پا فرار کنی پشت مبل .  فدات بشم الهی  خوشگل نازم تا ابد عاشقانه دوست دارم  هر جا که باشی .  خدایا خودت کمک کن   فقط پناه بر خودت .

 

نظرات ()



با تو من در من شکفتم
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠

نظر خاصی ندارم

به تو احساسی ندارم

پرسیدی  دوستم داری

با تو   رودربایستی  ندارم

نظر خاصی  ندارم

روح  حساسی ندارم

پرسیدی  بدم میاد

به عشق    وسواسی ندارم

قصدِ لجبازی   ندارم

نه  دغلبازی  شعارم

سر کار   گذاشتنِ تو 

مگه  اِنقَده   بیکارم

یا که از دستت   شکارم

بد نکن    حال و هوامو

میرم و    تنهات  میذارم

می گیرم   اَزَت  صدامو

تو   غریبه شدی  و   من

یه بغل    فکرای آشنا

همین اطراف  هِی  می چرخن

از سر شب     صبح ناشتا

تو  پشیمون شدی و   من

تو نخ یه  شکل تازه

دیگه دیره   واسه موندن

راهِ تنهائی     درازه

برو تا   یه فصل روشن

چه با دیگری   چه با من

برو تو    سفر سلامت

بگو خوبه   آخ   چه راحت

برو تا   روزای در پیش

بگیرن  بغل  نگاتو

تو و  کودکی   گذشتین

اَخم  نگیره    خنده هاتو

دریای اشک   اون چشاتو

الهی  به خیر و  امید

تو تموم این   زمستون

دلم  گرمای تو رو  دید

از این  بی حاصلی  خشکید

اما  رویای تو   جاوید

نظر خاصی   ندارم

اما دل   یه جائی  لرزید

من دلم    بدونِ تردید

عاشقه   یه حس جاوید

هنوز  ایستادی   نرفتی

یکی این وسط  می ترسید

اون توئی   که سر زبونی

گفتی عاشقم   یه عالم

فکر فردا رو   نکردی

اما من    هنوز   فداتم

 اون منم  که نه شنفتم

اما باز   از تو می گفتم

انتخاب  با تو ستاره

نگو یادت  نمی اُفتم  . . .

 

اواخر خرداد 90

 

نظرات ()



انگار جونم سوال داری
نویسنده: ابوذر اکبری - شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠

فقط به خاطر چشات

آینه  فراوون نمیشه

ماه و ستاره ها   تو شب

تک چلچراغون نمیشه

فقط به خاطر نگات

سروی  اسیری نکشید

خورشید  تو اوج دیدنش

نقش حقیری  نکشید

فقط  به خاطر صدات

زمستونی  بهار نشد

گلبوته ها   سبز نشدند

هیچ عاشقی   نزار نشد

فقط  به خاطر لبات

قند و شکر  گرون نشد

چشات  که می سوزه برام

عاطفه  سرنگون نشد

فقط  به خاطر اَدات

شاپری  حیرون  نمیشه

غزل میشه   گلایه هام

اما   پریشون  نمیشه

فقط  به خاطر دلت

خنده ای  قربونی  نشد

یه شب اگه  سیاه  شده

طلوع نو   خونی نشد

فصل   دگرگونی نشد

دلم که  زندونی  نشد

قیافتو   اینطور  نکن

وقتِ   هراسونی نشد

کُلوبه دل   جا زیاده

چه کار کنم   یه کم کمی

تحفه ی  مالی هم نبود

تا  دَرهمی  خاطرجمعی   2

 

فقط به خاطر چشات

یه ذره تنهات میذارم

نگاهتو  دوست ندارم

میخوام  که رسوات بذارم

فقط  به خاطر صدات

گوش حقیر   کمی کره

بوسه ای  مهمون نشدم

دل از لبات   مکدره

فقط به خاطر  اَدات

دو روزی   مهمونم شدی

به پاس بغض  تو دلت

گفتم  تن و جونم  شدی

 

اگر   کمی عقده داری

اگه که  فریادی داری

نگاه بکن این دفعه رو

رو به شب کی  میباری  .  .  . 

 

نظرات ()



کـودکـانـه
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

عشق کوچولو

خنده ی چشات

دیوونم کرد و

منو  برد باهات

به شهر  خنده

به شهر   بازی

تو و من    بودیم

دلم    چه راضی

عشق کوچولو

عسل بـابـا

یـلـدای  منی

تا خودِ  فردا

تا  تهِ دنیا

تا  یه عالم روز

تا  یه عالم شب

عشق مـا  پیـروز

شادی   می مونه

اینو   می دونی

خاطره ها  رو

با من   می خونی

مهر و بخشایش

تو و  قلبی پـاک

دستامون  با هم

با  خـدای خاک

با  خـدای  دل

اوج و  آسمون

تا خوشی   زنده

بدیها    ویرون

عشق کوچولو

تاپ تاپِ  قلبم

بلند شو    عزیز

تارم  و   ضربم

مهربونِ  من

خنده کن  برام

تو   وجودمی

امیدِ  فـردام

عشق   هر روزم

صاحبِ  خونه

بـابـا    مالِ تو

نگیر    بهونه

شوقِ  هر لحظه

ابرم    تو بـارون

مامان   خوابیده

اون   گُل خندون

عشق  کوچولو

نازنین من

بیا   بغلم

بهترین  من

قلبم   جای تو

خـدا   نگهدار

مامان و  بـابـا

نازت    خریدار  .  .  . 

 

ساعت 3 بامداد

دوشنبه 12 اُردی بهشت

1390 هـ . ش

 

نظرات ()



صدائی کن
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

من از این کوچ تنهائی

یه جنگل   عاشقی دارم

یه دریا    مهر و بخشایش

نگاهِ  صادقی   دارم

من از این   پرسه ی بی تو

همه دل رو   درو کردم

همه غیری رو    بر باد  و

همه دستی رو     تو کردم

همه چشمی رو   تو کردم

تو که    پنداری  ایمانی

تو که  محبوبِ   یزدانی

واسه این خسته تن   جانی

من از    تنهائی جاده

پناه آورده   در خویشم

من از این    بی صدائی ها

تـرانـه بازیه     کیشم

تو این وقتی که   من هستم

ز روز و شب      جدا  تنها

شده  دارم   نگاهی تلخ

شده قلبم     یخ و رسوا

اگه دل    منطقی می بود

اگه فکر    رهائی بود

اگه    غصه     نمی فهمید

سپید و پاک     خـدائی بود

جهانِ   تازه ای  داشتم

جهانی نو     پر از  آوا

پر از   لبخند و بخشایش

واسه این    خسته از دنیا

تو این کوچ و   از این پرواز

مهاجر     خالی از آغاز

تنش خسته    دستاش بسته

تو رگهاش   خونِ این  آواز

منو  مـا کن    به یک بوسه

منو از غُصه     پنهون کن

تو قلبت    خونه ی شـادی

بدی رو   جمله ویرون کن

منو  مـا کن     بخون از نو

بخون از     خنده و  بـارون

از این رویش    نگاهی سبز

جهانی عشق     خـدائی کن  .  .  . 

 

نظرات ()



کو یاری یاور
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

عصای دستم باش

  امیدِ قلبم باش

 سوژه ی  جنجالی

       مدرکِ  رسوائی

 نفرین شدم  اصلاً

کیه     کجاست شادی

  عشقت   نیازم بود

       غم رو     یادم دادی

خسته ام     خـدا  خسته ام

   درمونِ   دردی نیست

     دیگه    نمی تونم

 شاید      امیدی  نیست

  شاید     نمی بینم

   شاید   نمی شینم

       لبریز  از  غصه

             شادی رو   می چینم    2

 

عصای  دستم  باش

 راه ها    همه  بن بست

      امیدِ  قلبم  باش

تو هر شکوه و    شکست

    تو خاطره هامون

   تو زندگی    تو درد

   تو ترس هر روزی

       ستاره ام   برگرد

 درمونِ  دردی  نیست

    خـدا    باهام  قهره

  یک ثانیه    لبخند

     باقی     فقط  زهره

شاید    نمی بینم

  من رو   بساز  از سر

     دل رو   ببر بالا

          والاترین  گوهر    .  .  .  

 

نظرات ()



حال مـا
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

آمده بودم   بروم

باز دلم   رضا نشد

این همه  درد   خنده شد

خام قَدَر   قضا   نشد

آمده بودی   دل من

عاشقِ  چشمانِ تو شد

قلبِ مرا    که می فشرد

محو   دو دستانِ تو شد

باز همان   عطش جنون

چشم و دلی    که غرقِ خون

باز    نگاهِ   ماتِ من

خیره    به آن همه  فسون

خنده به لب    شاد و لَوَند

این همه    نقش می زنی

فکر مرا    نمی کنی

بادیه ام      چه رهزنی

هیچ نمانده     غیر دل

هیچ مجو     مکانِ  آن

بشنو و    باورم بکن

گم شده    در زمانمان    2

 

آمده بودی   به چه رو

محض خـدا   به گفتگو

یا که تن و جان  ببری

ثانیه ای   تو  رو به رو

آمده بودم   سر خود

گرم کنم    چو کودکی

دردِ سرم    فزون شد و

چاله به چاهی    اَلَکی

دستِ مرا   نگیر   من

قافیه ای    گم شده ام

در پی  بیتِ اَزلی

قاتی مردم   شده ام

پای که  گیرِ گیر  بود

چشم و دلی   اسیر بود

وزن نخواست    شعر من

سطر    کمی  حقیر بود

یک  دو  سه روز   مانده ام

روی کشم   به ناکجا

نقد   تو بودی   گُل من

چک نکشم     به نا به جا  .  .  . 

 

23/3/90

2:30   بامداد

 

نظرات ()



همسرزمین
نویسنده: ابوذر اکبری - شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠

http://www.music-baran61.com/6137-Saeb-Khani---Roo-Kon

آهنگ جدید و بسیار زیبای صائب خانی به نام                   رو کن.        با 4 کیفیت متفاوت ...

( آهنگ و تنظیم : رضا رفیعی - ترانه : ابوذر اکبری)


همه روشنی باد

نگارینه و خوش

که ایـرانِ پایا

نماند  به خامُش

 

 

دیگه خسته از

این همه  انتظار

امیدی   یه چیزی

نبود از   قرار

دیگه خسته  از

این   زمینی شدن

از این  اشک و تردید

آن و   اینی شدن

ز آنی   که بودم

به اینی    که هستم

از این  دور باطل

از این   پرسه خسته ام

از این  طفره  رفتن

تو  بن بست نشستن

شده  زخم کاری

پر و بالُ    بستن

صدای  شکستن

امیدِ  رهائی

بازم  یک خـدا و 

ز دنیا   جدائی

که پیوندِ دل  بود

با اون اوج و   پرواز

شروعی   دوباره

یه امید    یه آغاز

تو همسرزمینم

نمی خوام   بشینم

بازم   دردِ کهنه

نمی خوام    ببینم

الهی   سلامت

همه   اهل ملت

همش  شادی باشه

نه سوگ و   نه ذلت

آره   تا قیامت

همه   شور و غیرت

همه  شوقِ  آغاز

نه  تکرار حسرت

به ایـران   پُر خند

پُر از   ساز و آواز

به پویائی و  رشد

همه   بالِ پرواز

سرافراز و   بهروز

سرائی   به نیکی

که مهرت   فزون باد

تو    نوری به گیتی   .  .  .  

 

 

١٧ خرداد ٩٠

 

 


نظرات ()



بــا هـم
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

شاد زی    چون یک ستاره

چون   شهابِ  آسمان

پر غرور و   داغ   نور

زاد و رودت    کهکشان

شاد زی   همچون پرنده

قصه خوان و   نغمه خوان

در پیِ    روزی بلند

زنده بودن    بی کران

روز ها   قصه است

بودن    یک گریز و   یک قفس

یک رهائی    شوقِ فریاد

یک  سفر      یک  همنفس

در شبِ    خورشیدیِ مـا

یک خـدا    بوده است و بس

یک سکوت و   یک تمنا 

با تو هستم      یا هوس

صحبت از   عشق و جنون

یادگاری   بی زمان

صحبت از   نسل تـرانـه

همه     پر توش و  توان

صحبت از    یکتائی تو

گفتن از    آن    لا مکان

دیدنِ    زیبائی و  شور

یک جهان    رنگین کمان

 

دستها    لبخند     بوسه

کاش ها    پیوند    پرسه

رنگها    نورها    ایمان

یک نیایش    اوج    خلسه

قلبها   سوگند   بخشش

چشمها    دوری    رنجش

یادها    حرفها    پرسش

یک هنر       یک آزمایش

 

در غم   روزانِ تشویش

شادیِ   روزانِ   در پیش

نیم شب    یک روح زخمی

صبحدم    دل را   چه رحمی

ترسها   یکان یکان  و

رامشت   یک آسمان  و

طالعت    نیکی و  خرم

زنده باشی    عشق و همدم   .  .  .  

 

 ١٩  اُردی بهشت  ٩٠

رو به روی سی و سه پل

 

نظرات ()



بیا خونه
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

آهای همسایه ها   اینجا

یکی   تو غُصه پیچیده

تموم  تار و پودش رو

به هر چی  عشقه  خندیده

که هر چی خوبه   کِز کرده

که هر چی نابه    خوابیده

مترسکها    سرها  بالا

کلاغ  از ترس   لرزیده

آهای  همسایه ها اینجا

لب و قلبی  نمی خنده

دلی   آروم  نمی گیره

به دلشوره   تنش بنده

به نابودیِ   این ساعت

به  بی رحمیِ این  تقدیر

به دلتنگی  به حسرت  آه

به دل رحمیِ این  تحریر

از این خسته    از این تنهام

که درگیر   شبِ دردم

همون که    عاشقم می موند

تو رسوائی    شبِ سردم

یه خنجر   تو دلِ تنگم

فرو برد و   لبش خندون

از خون و   دردِ سرگردون

از این خسته    از این بی جون  2

 

می مونم   تا شبم  باقیست

خیالاته    که خوابیدم

که این کابوس   سر میشه

خـدا باقیست     امیدم

همینه    رسم جاویدم

به نور و شادی   دل میدم

بیا عشقم     هنوز اینجام

خیالی نیست      خندیدم

اگه بد   موندنی  می بود

خـدا  می رفت    از دنیا

خـدا  می مرُد   از ظلمت

از این   سرگشتگیِ  ما

حالا که بد      تنش مُرده

بیا  روحش رو   آتش زن

دوباره   مهر و این  رویش

دوباره     توتیای  من

تو روشن کن  دل و جونت

یکی  اینجاست    مدیونت

یکی  با خندت   می خنده

تموم  عمر    افسونت

که من  با گریه ی تو   تا

خـدا هم    اوج می گیرم

بیا  برگرد    دلم خونه

از این آشوب   می میرم   .  .  .

نظرات ()



انگیزه
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

الهی سَقَط شه

من  اشکت ببینم

به گورش  به در شه

که   آروم بگیرم

چقدر    غُصه و رنج

چقدر   ظلم و  پستی  

خـداجون   کجائی

که ساکت   نشستی

الهی  بمیـره

که  پایون بگیره

همه   دردِ عالم

همه   آه و ماتم

کجائی   دلِ ریش

توی   ترس و تشویش

سیاه   روزگارت

واسه    اَهرمن کیش

چرا  همـ سر    من

چقدر  بی وفائی

چه  دلها شکستی

چقدر    بی خـدائی

صفائی  نداره

همه   روز و  نو روز

همش   بی قرارم

همه    دردِ جانسوز

تو   ابلیسِ دل باش

خـدا هم   تو راهه

رسید  فصل تازه

شبم   قرص ماهه

سیاهی   سر اومد

که اون  چاره سازه

عمر بد   کوتاهه

تا اون     بر فـرازه

تو  دیدی و رفتی

همه  رنج مـا  رو

چه ساده شکستی

پُلِ  خوبیـا رو

چه ساده   بریدی

همه   عشق و امید

به بد    دل سپردی

به اون    پستِ جاوید

خـدای  بلندم

شُکوهِ   سپیدم

به جز تو   در عالم

که یاری  ندیدم

شکستم   به امید

بریدم   به نورت

تو  پیوندِ  عالم

به شوقِ   حضورت   .  .  . 

 

7 فروردین 90

 

 

نظرات ()



ایـران به نام نامی ات
نویسنده: ابوذر اکبری - پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

تکرار همه   آئینه دیدن

صدائی  تا فراسوی رسیدن

لبانِ  نغمه ی  جانسوز پرواز

در آغوشم کش ای   فردای آغاز

 

انسان با شوقِ سخن

این قصه را  آغاز کرد

چون مُرغ تنها   در قفس

تا  در گشود    پرواز کرد

این خانه و  این کوی را

این شهر تو در توی   را

با بالِ خود   در زیر بُرد

این  جنگِ  رو در روی  را

انسان  با شور سخن

پرواز را   در جان گرفت

رویای   آبیهای دور

تعبیر شد    پایان گرفت

یک خواستن   یک رویش و

پویا شدن     عشقی ابد

تا گم شدن     در آسمان

تا  کهکشانها هم   رود  .

 

انسان  به غایت سرد بود

لبهای  بی آواز تو

دنیای   زشت و درد بود

دستانِ    ناهمساز تو

وقتی   جهالت  بر نشست

وقتی که  زشتی  خاص شد

دنیای   کوته منظران

بالا گرفت     الماس شد

هر قبله ای    بی یاس شد

هر وَق وَقی     احساس شد

وقتی     لجن  در پیش شد

هر مسجدی    نوکیش شد

انسان    سراسر  مرگ شد

اندیشه و    زیبا شدن

پرواز    فقط  بر دارها

اوج هنر     مُلا شدن

تنها هنر    تن ها شدن   ٢

 

انسان   به آگاهی برس

این کوتهان را   ریز کن

زیبائی   از نو نوش کن

فکر و خرد   لبریز کن

جان و جهانش را  بپیچ

در آن  سیاهِ مکر و کین

برخیز    دنیا را نِگر

دیگر چه می خواهی   ببین

این قافله    این موج بد

مغروقِ  دریایت  شوند

تا  از  تبار  آرشی

تو اُستواری    چون سهند

ایــران   به عشقِ خاکِ تو

صد  لاله باغ  اَندر  بَرت

خونِ  سیاووشان  گواه

انسان    فدای محضرت  .  .  .  

 

 

نظرات ()



مرگت مبارک
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

دیری است مرده اند و

چندی است   دریافته اند

 

چیزی به پایانت نماند

تو   درد را   افسانه کن

چیزی بگو و   مرگ را

آواره و   بی خانه کن !

چیزی به  پایانت  نماند

قائل   به رخدادی مگر

تسلیم پروازش شو  و

آغاز نو     فصلی دگر

نه دین بماند    نه آرزو

نه آن  خیال و  جستجو

کابوس و  رویا    نا شدن

تنها   یه خُرده   گفتگو

نه تو   بپائیدی     نه من

نه این همه    تنها شدن

نه ظلم و  نه    سگ طینتی

گورت مهیا     بی سخن  .

 

چیزی به پایانت   بماند

یک عالمه   افکار بد

کردار زشت و   پر حسد

حیوان شر    گرگی و دَد

چیزی به پایانت   بماند

نفرینِ   آدمها شدن

 صد خاطره   صد فحش و کین

وامانده و    رسوا شدن

نه یک خـدا   نه قبله ای

تنها مُرادت   پول بود

اَرباب    شیطان را  بگو

گویند   سید غول بود

نه تو  بپائیدی   نه من

کفتار زشتِ   پر دغل

دیگر ریا     کاری نشد

پشتی به خاک   مشتی بغل  . . . 

 

نظرات ()



دیگر خـدا هم بنده شد
نویسنده: ابوذر اکبری - پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠

من عاشق تـرانـه ام

نپرس  ازم نشانه ام

من عاشق   بهانه ام

یه منتظر   یه دانه ام

که بشکفم   به پای تو

که دل بدم    فدای تو

که جون نداره   قدرتو

نه آسمون   به صبر تو

من عاشق  تـرانـه ام

یه گوشه بی تو   خانه ام

من عاشق   بهانه ام

اُفق بشو      کرانه ام

چه کوته این  زبانه ام

چه آتشی    کنایه ام

یه سرپناه   یه دونه  یار

توئی درخت    یه سایه ام

من عاشق  تـرانـه ام

به وقتِ گُل    چو یک بهار

من عاشق  بهانه ام

اونکه   نمونده   موندگار

فقط همین   یه یادگار

یا  یه نشون   از روزگار

فقط همین   یه نقطه چین

یه ذره      اما  بی قرار   ٢

 

من عاشق تواَم  هنوز

دلم   هوای گم شدن

لبریز از نو     یه نفس

جدای از    مردم  شدن

منو  ببر     به خاطرات

اونجا که لیلی   کم شده

اونجا که  مجنون   یه هوا

خالی تر و   بی غم شده

اونجا    که لوتی های شهر

قابل   نمی دونن   شبو

اونجا    که قیصر   قصه نیست 

غربت     نسوزونده   لبو

من  عاشقم   خـدای من

این خانه    جای امن نیست

کاشم بسوزان و    ببر

دیگر   مجالِ  طعن   نیست

من  عاشقم    خـدای من

تندیس دل   بی خنده شد

نه اشک و نه   افسانه ام

دیگر    خـدا هم    بنده شد

از آدمی   آکنده شد

دردش به جان و   رنده شد

آتش گرفت    چون دود شد

قابل  نه و      مردود  شد

دیگر  هوا    مسدود  شد   .  .  .  

 

نظرات ()



یـک
نویسنده: ابوذر اکبری - پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

به امیدِ شادی و کامیابی

بهروزی  و  پیروزیِ

ملتِ   سرفراز  ایــران

 

از آخر شروع کنم

از این  تهِ اسفند

از این سر  کاغذ

از اون سر  لبخند

فرشِ  سیاه و کثیف

سقفِ بلند   تاریک

یه خونه    شاید سرد

یه حسرتِ     نزدیک

سهم  امروزی  هیچ

یک بغل حرف   صدا

رنگ و  وارنگی   نیست

هر چه هست  مات   سیا

از آخر شروع کنم

از سرِ   کم گفته

از تهِ   بی پیوند

از غروری   خُفته

از نگاهی     تاریک

بسطِ ظلمت    هر آن

شمع نورم    بفروز

با   چراغِ  ایمان

سبز سبز   فصل بـهـار

وقتِ   نور و سایه

وقتِ   هر روشنی و

بختِ هر    کم مایه   ٢

 

راستی   گم شده است

در   ریای جادو

در    دروغ و تشویش

در   گناهِ  زالو

دل    پیِ  حرفی چند

دل    پیِ رنگی خوش

ساده و   بی معنی

همگی    عاشق کُش

همه  حجمی   خالی

همه   قلبی    بی مهر

ساده بودن   دردی

با نقابی    بی چهر

از آخر   شروع کنم

از تهِ   فصلی سرد

نوبهار  شروع میشه

شاید  این بار  بی درد

سال نو   سال گذر

 شاید امن   یا کم خطر

سال رحمت   بی حسد

با غروبِ    کم خرد

سبز سبز    چون شاخسار

هر چه خوشپوش و  نگار

فصل زیبائی   رسید

عاقبت    بازم بـهـار   . . .

 

 

نظرات ()



یک زندگی
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩

سر من گیج میره از

این همه  غم

آسمون  بشور  و

بشنو   تو  یه کم

انگاری   منگِ خوابم

روز  نشده

این  تـرانـه  سرده

لب سوز   نشده

این همه   خیالِ بد

فکرای  شر

ظلم  ملعونِ

همیشه   دردسر

از خـدا  بی خبره

خـدا   کجاست

مرهم درده  و

یکتا   آشناست  .

 

صدامون  میلرزه و

نا   نداریم

دلمون  تنگه

انگار   جا نداریم

همه جا وهم و   غبار

شب و  طلسم

غافل از  حالِ همه

حتی    یه اسم

تار شده   حس و

زیبائی   گم شده

همه  حرفا درهمه 

یا   بیخوده

سر من    نمیشه

کم داشتنِ  تو

یا به حسرت  کم و کم

خواستنِ  تو

آدمی  یه گوشه

تنهاست  تو دلش

سر  دردا  از   اینه

نامردُ    ولِش

میگم تو 

دار و  نداری واسه من

 نه که  تو

عشقُ   میاری واسه  من

همش  اینه

من و تو   گم شده ایم

تا یه رویای  بزرگ 

سروده ایم 

خوبِ من

شادی و   مهربونیت

این همه

همدلی    همزبونیت

عشق دنیا    رسم دنیا   موندگار

تا ابد   بر جا نمونده    یک بهار   .  .  . 

 

شهر بـارانـی

٢٠/۶/٨٩

 

 

 

نظرات ()



با شمام
نویسنده: ابوذر اکبری - چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

منو کم کن از  تـرانـه

منو این  غروبو بشناس

با تو از   عاشقی گفتم

با تموم  عشق و احساس

من  تو بازیِ دلِ تو

یه سـبـد تـرانـه میشم

بـغـض بـارونـم  خـدایا

کمترین   بهانه میشم

شاید اونجوری  که باید

بوسه بارونی    نبوده

هر چی بوده   هر چی مونده

واسه رفتن     خیلی زوده

امشب این   سکوتِ خالی

این همه   حجم  شبانه

قلبمو    فشرده محکم

زخم کهنه     این گمانه

که تو رفتی و   هنوزم

دل من     غرق خیاله

آره   فرصتی  نمونده

با تـو  موندنم     محاله  ٢

 

منو کم کن از  تـرانـه

شاهدِ  بی خبریم باش

رنگِ  آبـیِ  کلافه

رفت و  سرخ خون اومد جاش

 مَن مَن ها   همه به مِن مِن

لُکنت و   ضعفِ  بیانه

نمیدونم    من چی میخوام

زنده ام  خوبم        چاخانه

نفسی راحت    کشیدم

خـداجون   قبله ت   به راهه

من   یه گوشه ای  نشستم

کی شبه    کی قرص ماهه

شاید  اونجوری که  باید

تو دل و جونم   نبودی

اما راستش   از اون  اول

واژه ی    قلبو  سرودی

این تو بودی   که گذشتی

این تو بودی که   پریدی

تهِ این    دورای باطل

تو چی خواستی    که ندیدی  .  .  .

 

٢۴ دی 

رودسر

 

نظرات ()



یـلـدا
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()



روز ستاره
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

دوم  بهمن

روز  تو و من

روز  مـا شدن

از بدی  کندن

به خیر  رسیدن

به نور و  امید

به اون لحظه که

نـدامون   ندید

به اون  انتظار

به شمع روشن

به  آبـیِ دل

به سبـز رُستن

دوم  بهمن

روز حادثه

روز  افتخار

ترس و یاس بسه

روز گم  شدن

تو  سرخ میهن

سپیدِ صلح  رو

سیاهِ  رهزن

فصل نوی ما

شادی   همه جا

 کهنگی  ویرون

خنده   رو لبها

روز ستاره

آنِ  شکفتن

این  تحقیر بسه

از  خـدا  گفتن

دست در دستِ هم

ایـرانـی   آباد

عاشق و شیدا

ایـرانـی   آزاد

بسه  هموطن

صبرت   تمومه

بدی  سر اومد

غربت   کدومه

گُلها  واسه تو

لبخند و  بوسه

شوقت  واسه من

کی   دلواپسه

اون که می دونه

جائی  نداره

توی شهر دل

باز  مهـر می باره

بهمن   قیامه

تا مـا   یه فریاد

ایـرانِ  عاشق

باز   میشه آزاد   .  .  . 

 

 

٢ دی

سـبـز و بـارانـی

 

نظرات ()



جـانـم فـدای ایــــــــــران
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩

سلام  وقت خوش  روایت امروز  یه حکایت تلخه  باز محرم شد  قصه ی

آدمائی که یک سال هر حرومی رو حلال می کنن  هر جنایت و پستی

رو مجاز  بعد سردر خونه و مغازه هاشون پرچم چند متری حسین و

ابالفضل آویزون می کنن با پول حروم و کلاهبرداری برای هیات خرج

می کنن با پول دزدی میشن معتمد و خیر محل این جماعت دروغ و

ریا تزویر با چهره های گوناگون  و رنگ رنگ خیلی زیادن  خون ملت رو تو

شیشه می کنن   از بالا دستیا دیگه نمیگم . قصه ی نرگس رو میگم

دختر شش ماهه ای که تو فقر زاده شد  فقر مطلق مطلق  اونم

هشت ماهه  خونواده خرج بیمارستان رو نداشتن چند هفته ای بچه

زیر دستگاه بود آخر هم گفتن اگه تا چهار ماه موند می مونه خرده

پس انداز رو برای بیمارستان خرج می کنن با کمک اهالی محل موفق

به پرداخت پول بیمارستان میشن بچه موقع تولد یک کیلو و خرده ای

بوده چرا اینطور شده ؟ چون مادر تغذیه خوب نداشته و مشکلات دیگه

تو یه خونه ی کوچیک و نمور و سرد دیداری با این خونواده داشتم تو یکی

از روستاهای اطراف رودسر  خط اصلی گاز از دم محل رد میشه و به

املش  میره اما به این روستاها نمیرسه میگن بعدا  که هیچوقت نمیاد.

بوی شدید نفت فضای اتاق رو گرفته بود بخاری کهنه ای که خوب کار

نمی کرد و مثل خونه ی قدیمی بازنشست بود یه لایه موکت و بچه

روی پتوئی نزدیک بخاری سینش خس خس می کرد شش ماهه بود

اما از یلدای دو ماهه ی من ریزتر  چرا ؟ چون مادر که تغذیه ی مناسب

نداشت که شیر مقوی داشته باشه شیر خشکی که داشتن رو با

مقدار سه برابر آب هر دفعه مخلوط میکردن و به بچه میدادن که باعث

ضعف مفرط  و بیماری گوارشی بچه شده بود اونقدر نحیف که یاد

عکسهای کودکان آفریقائی می افتادی دستهاش مثل یه پیرزن  نود

ساله چروکیده مشکل خونی هم داشت .........  پدر و مادر جوون ٢٣

و ٢۵ ساله . سوء تغذیه و ضعف تو چهره شون داد میزد  بسیار لاغر و

نحیف .    پدر مادر این جوونا پیر و ازکار افتاده و تحت پوشش کمیته

امداد  پدر جوان هر روز صبح خیلی زود این مسیر چند کیلومتری تا

شهر رو تا حدودی که میتونه پیاده میره یا همسایه ای که شاید در شهر

کاری داشته باشه کارگر روزمزده وردست سنگ کاری کار میکنه که

روزی ده الی دوازده هزار تومان بهش میده ......  هرکسی از فقر این

مردم یک جور سواستفاده می کنه کارفرما و استادکار یک جور رسانه

یک جور حکومت هم یک جور  با فقیر نگه داشتن و محتاج نگه داشتن

همیشگی این قشر بسیار ضعیف و چشم امیدشون به صدقه های

پر منت بعضی مردم یا مسئولین . که فقط مسکنه و دوای درد نیست

دوای درد همون شغل ثابت آبرومند که بتونن تا حدی موکت خودشون

رو از آب بی توقف این زندگی کمی بالا بکشن  و شاید کمی نفس . . .

قصه ی نرگس کوچولو قصه ی هزاران کودک مثل این تو این کشوره

فقری با چهره ای خشن و عریان که تا لمسش نکنی دردش تو دلت

کمتر زبونه می کشه و کمتر باورش می کنی قصه ی دردآلودِ نسلی

که زیر خروارها خاک مدفونه و صداش به هیچ جا نرسیده  حالا اگه

میخوای گریه کنی بدون واسه چی و کی گریه می کنی پاشو عزیز

ایران رو دوباره بساز  پاشو عزیز نذار خیال کنن غیرتت رو هم گرفتن .

 

پاینده ایـران

٢٣ آذر ٨٩

نظرات ()



برای تو
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

گل نازم   یه ماه میشه

جلوه کردی  توی قلبم

دیگه تو  اون عمر و جونی

روح من  امید و صبرم

امروز  یک ماهه شدی تو

الهی  صد سالِ خوشبخت

انتظار  چشم نازت

عاشقونه   وقت و بی وقت

گل من    مهمون قلبم

صاحبِ  خونه ی شادی

شاعرانه    پا به پاتم

با همه   عشقی که دادی

با تموم   مهربونی

دنیا ساده ست  چون جوونی

مثل لبخند میشه  وقتی

قدر  قلبتو  بدونی    ٢

 

توی چشمای  قشنگت

من یکی   خیلی کوچیکم

وقتی عشق من  یه دنیاست

آره من   همین  یه تیکم

عزیزم   دو ماهی رفت و

به همین  زودی  یه ساله

میگذره   روزا  و  ماها

بعدِ اون   فقط خیاله

فقط یه  خاطره ی گم

ترش و شیرین و   هزار تو

زندگی   رسمش همینه

مهر و لطفتو   بکن رو

خـدا   گل کن  تو تـرانـه

وقتی شوق تو   نباشه

این ترنم    عاشقانه

نور و امید رو   می پاشه   .  .  . 

 

یازده آبان    پانزده آذر

 

نظرات ()



نور امیدم هدیه ی زیبای خـدا
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩

yalda1

نظرات ()



دلم نوری داره
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

میخوام چشم بدوزی

به چیزی  که هستم

به بُغضی که  یک عمر

به یادت  شکستم

میخواستم  بدونی

چقدر  بی قرارم

من از وقتی  نیستی

به یادت    می بارم

میخوام   تا همیشه

گُل عشق  بکارم

یه لبخندِ دائم

به سوغات  بیارم

میخواستم   بدونی

همه  روح و جونی

الهی  که یک عمر

سلامت  بمونی   ٢

 

اگه  بد ندونی

بگم  عاشقم من

رو قولای سابق

هنوز  صادقم من

هنوزم  می تونیم

نگو  دیر و تلخه

اگه  مـا  بمونیم

بختِ بد  می چرخه

به خوبی  نظر کن

که زیبا   تو هستی

به شوری   که داری

نهانی     یا هستی

میخوام  در تو گم شم

یه مـا  شیم دوباره

آسمون   سیاهه

یه چشمک    ستاره   .  .  . 

 

نظرات ()



یـلـدای مـن
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩

تبریک میگم به آسمون

چشای ابـر  بـارونـیه

نوبتِ لبخندِ  گُلاست

غُصه حالا     زندونیه

تبریک میگم به قلبِ تو

که شـادی  تو وجودته

سیاهپوشی  خوب غمی نیست

بذار بگیم     از عادته

دلگیر نشو   بخند برام

این دفعه رو  بمون باهام

باز   زرد و غمباره  دلت

نوگُل من    بخون باهام

 

دنیا   یه جور نمی مونه

خوب و خوشی  فراوونه

اونچه  تو غصه   پنهونه

بدی و مرگ   تو زندونه   ٢

 

امروزه رو حال  بی خیال

فردا چه خوب   یا به زوال

دو روز دنیا    واسه تو

دریـا  و   سبـزیِ شمـال

این همه  لبخندِ درخت

این همه زندگی   سُرور

جنگل    یا  کوهِ  پُر ز بـرف

زایش و بـارون    یه کُرور

که خیر و شر     همیشگی

با ماست  به چی چشم بدوزیم

آدمـی خیره    گـُل من

چرا  تو سایه   بسوزیم    ٢

 

تبریک میگم  به عشـق تو

به هر چی  پـاک و  روشنه

یـلـدای مـن   نـور و  اُمـید

تـولـدت    شور منه

تـولـدت     شوقِ منه   .  .  . 

 

 

نظرات ()



به نـام وجـدان
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

دلنوشتی از برادرم

 

به حال این مردم با ٧٠٠٠ سال قدمتِ کشورمان باید گریست ؟!

بشر تا چه حد می تواند بی وجدان باشد ؟!

سی و اندی سال از انقلابِ به اصطلاح اسلامی کشورمان می گذرد

چه کار کرده اند ؟ چه کار قرار است انجام دهند ؟

آیا اصلا قرار بوده که کاری انجام دهند ؟

نقل از یکی از ماهنامه های پزشکی استان ... ( در طول ٨ سال جنگِ

تحمیلی حدود ٢١٢٠٠٠ شهید برای دفاع از کشورمان تقدیم نموده ایم

حال آنکه به عنوانِ مثال در طی سالهای ٧۴ الی ٨٢ حدود ٢۵٠٠٠٠

کشته فقط و فقط در تصادفات خیابانی داده ایم  !!! )

نمیدانم از کجا بگویم ؟ از کدامش بگویم ؟ آیا بیان تنها گوشه ای از این

فجایع در حال اتفاق تأثیری در بیداریِ ذهن این به اصطلاح مدیرانِ

بی وجدان دارد ؟

در این مطلب سعی می کنم  تنها در مورد گوشه ای از فجایع در حالِ

اتفاق در صنعت خودرو سازی  صحبت کنم .

آیا غیر از این است که کشور عزیزمان ایـران دارای قدمتِ تاریخی بسیار

بالائی در حدود ٧٠٠٠ سال می باشد ؟

آیا غیر از این است که کشور عزیزمان ایـران سهم زیادی از مشاهیر

دنیا را در تمامی طول تاریخ چه در گذشته و چه در حال دارا بوده است ؟

                           چرا ؟      چرا ؟      پس چرا ؟

چرا این مردم عزیز و صبور و با شرافتِ کشورمان در قرن ٢١ از حداقل

امکانات ایمنی و رفاهی در انواع خودروهای شخصی و ناوگانِ عمومی

و موتورسیکلت های ساخت داخلِ کشور و حتی در مواردی تولیدِ

 خارج از کشور  محروم می باشند ؟

چرا در قرن ٢١ باید مجبور به سوار شدن بر ارابه های مرگی همچون:

انواع پراید - روآ - پژو - ریو - پیکان - پیکان وانت - ماتیز - MVM - LOBO -

وانت مزدا - نیسان - سمند و ... و انواع موتورسیکلت های چینی  و

انواع و اقسام خودروهای بی پایه و اساس چینی شوند ؟ در حالیکه

هیچ تضمینی بر امنیت جانی افراد سوار بر این خودروها حتی در

کوچکترین برخوردها وجود ندارد  .

چرا در قرن 21 از حداقل امکانات ایمنی که شامل 2 کیسه هوا

(متاسفانه تعداد اندکی از خودروهای داخل فقط از یک کیسه هوا در

سمتِ راننده استفاده می نمایند . ظاهراً نفر دومی که در صندلیِ

شاگرد قرار می گیرد جانش اهمیت چندانی ندارد .)و حداقل ترمزهای

ABS (که امروزه حتی در برخی از کشورهای اروپائی منسوخ شده

است) در خودروهای تولید داخل بصورت انبوه استفاده نمی شود ؟

آیا این بدان معنا نمی باشد که این مردم عزیز در ذهن این مردانِ

بی حیاء به اندازه سر سوزنی ارزش ندارند ؟

چرا در طولِ فقط و فقط یکسال نزدیک به 27000 نفر از هموطنان

عزیزمان را در تصادفات جاده ای به دلیل عدم استفاده از حداقل های

ایمنی و همچنین عدم استفاده از خودروهای استاندارد تولید داخل و

پائین بودن بسیار سطح فرهنگِ رانندگی از دست می دهیم ؟

به راستی جان یک انسان تا این حد ناچیز و بی ارزش می باشد ؟

مدیران یک شرکتِ خودروسازی تا چه حد می توانند بی وجدان باشند

که فقط به عنوان مثال خودروی به تاریخ سپرده شده ی پیکان وانت را

بدون هیچگونه تغییری در طول سالیان بسیار حدود 40 سال ناقابل

تولید نموده و حتی به عنوان مثال به این هم فکر نکنند که طول اتاق

این خودرو باری را فقط و فقط چند سانتی متر بلندتر نمایند که این به

اصطلاح انسانی که در این خودرو قرار می گیرد در دراز مدت دچار

آسیب های شدید از ناحیه کمر و گردن  نشود .

چرا با تغییرات جزئی و بچه گانه و گاهاً مضحک بر روی خودروهای

 تولیدِ داخل با اسامی این خودروها بازی می کنیم ؟

405 را به آردی - آردی را به روآ - روآ را به روآی سال

131 را به 132 - نسیم را به صبا  ، 405 را با نصب زه روی درب پرشیا

بر رویش به 405 سال تبدیل می کنیم با افتخار  زانتیا را با ظاهری

مضحک به زانتیای فیس لیفت شده - رنو 5 را به پی کی - وانت نیسان

یا بهتر بگوئیم آهن پاره نیسان را به نیسان جدید تبدیل می کنیم ؟

آیا خلقِ اینچنین افتخاراتی باعث پیشرفت در صنعت خودروسازی

کشورمان می شود ؟

آیا این کار نوعی توهین به آگاهی و فهم و شعور این ملت بزرگ نمی

باشد؟

آیا می شود نام یک انسان را به روی این به اصطلاح مدیران نهاد ؟

40 سال قبل کشور ژاپن خودروهائی تولید می نمود با داشبوردهائی

پلاستیکی (همانند پراید و 206 امروز ما) و ما به آن می خندیدیم . 

حال چه شده است بعد از گذشت 40 سال از آن زمان ما به دوران 

40 سال قبل ژاپن برگشته ایم  .

40 سال است که شاهد حضور موتورسیکلتهائی نظیر هوندا 125 

(ای کاش لااقل همان 125 ژاپن بود) در تمامی نقاط کشورمان با انواع

 و اقسام موتورهای چینی و لوازم بی کیفیت نصب شده بر روی آن

هستیم   چرا ؟

به گمان اینجانب این موتورسیکلت امروزه حتی در موزه های کشور

سازنده آن یعنی کشور ژاپن حتی وجود خارجی هم ندارد !!

      راه تو را می خواند  .  .  .   (شعار بزرگترین خودروساز ایرانی)

آیا تا به حال تبلیغات بزرگترین خودروسازهای دنیا نظیر مرسدس بنز و

BMW  را دیده اید ؟

اجازه دهید پا را فراتر بگذارم و به سراغ برترین های دنیای خودروسازی

نظیر بوگاتی - فراری - لامبورگینی و ...  بروم

در تمامی این سالها که تبلیغات این خودروسازها را دیده ام با تمام

دانش مهندسی در زمینه خودروسازی و با تمامی ابداع ها و

نوآوری هائی که چه در زمینه ایمنی و چه در زمینه کیفیت دارند هر

لحظه احتمال بروز حتی 1% اشتباه در ساخت و محاسبات خودروی

خود را در نظر دارند و هیچگاه به خود اجازه نمی دهند که با بیان این

چنین جملاتی نظر مشتریان را به دروغ به سوی خود جلب نمایند

چه برسد به یک گاری ساز متأسفانه ایرانی  .

چرا خودروی سمند را که بر پایه 405 و با موتور پژو طراحی و تولید

شده را برندِ ملی می نامیم ؟

چرا خودروی مینیاتور را که با ادغام چندین خودرو نظیر پراید و ریو و تندر

L90 می باشد را برند ملی می نامیم ؟

چرا یک جوانِ ایرانی باید به دیده ی حسرت به انواع خودروها و

موتور سیکلت های وارداتی نگریسته و حسرت تولیدِ خودروهائی نظیر

اینگونه خودروها و موتورسیکلتها را با دانش کاملاً ایرانی و بدون

کوچکترین وابستگی به سایر کشورها ی پیشرفته در کشور خودش

به گور ببرد . 

چرا یک جوان ایرانی نباید به کشورش به عنوان سازنده ی خودروهای

 با کیفیت و ایمن و نوآور در طراحی با دانش 100% بومی و 100%

تولید داخل در دنیا افتخار نماید ؟

آیا غیر از این می باشد که ما یک بار به دنیا می آئیم و یک بار هم از این

دنیا می رویم پس چرا نباید از دانشی که می توانیم در زمینه ی درست

و در جهت پیشرفتِ صنعت خودروسازی استفاده نمائیم ،

                                                           استفاده کنیم ؟

ای کاش تنها با نامگذاری بر روی سالها می شد تمام این مشکلات را

به سادگی حل نمود .

       به امید بیدار شدن وجدان های خاک خورده  و  ایـرانی آبـاد 

                                     

م

 

 

نظرات ()



آره تو همونی
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

دیگه  بعدِ امروز

نبینم   نخندی

نبینم   غمت رو

به کی  دل می بندی

به اونی  که عمری

دروغ و  هوس بود

برا  قحطِ عالم

همین دونه  بس بود

ریاکار و  بی رحم

یه شیطان   یه قابیل

یه فتنه   خیانت

یه خنجر    به هابیل

دیگه  بعدِ امروز

همش  شـادی باشه

همه  پـاک  و  سالـم

  که   آزادی  باشه

تو  آزادی    از اون

بمیرون   بپوسون

خیالِ  حرومش

دیگه   خنـده آسون

اگه مـا   دوباره

به آگـاهی و  فـکـر

بلند شیم   ببینیم

همه  لحظه ها   بکر

ولش کن   حرومی

همه   شر و شومی

تو مهـری    تو مـادر

نگو که   کدومی

که  فرزندِ دلبند

همه زندگی   قند

شکوفا و  زیـبا

پُر شور و  پیـوند

به یادِ دلش  باش

به یادِ   جـوونی

همین   آن و ساعت

می دونم   می تونی   .   .   .  

 

نظرات ()



ملک اهورائی
نویسنده: ابوذر اکبری - چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩

به نام آنی که

   از این قصه دور نیست

 به نام خـدائی که

     لبخند و شادی   آفرید

 با یادِ شاده ی هستی بخش جاوید

         با یادِ تـو      آغاز می کنم  

 به نام مُلکی که 

       کرانش    بی کران

      عشقش    پایا و مانا

        لطفش    سراسر مهر و راستی

                از پارس  تا  ارس

       همچو خوری پر شور و نور و داغ

         با نام  ایـــــران    نکته آغاز می کنم 

 

سبزتر  از لبخند

  شاد   چون بـاران

    چون تـرانه   نغز و

       چون  شکفتن آسان

   چون  شنیده  پنهان

    پر طراوت   با جـان

       من  ز تـو   می خوانم 

         ای هماره    ایــران 

  نامت   آوای گران

    بام تاریخ   بشکوه

  سرفرازی   همه عمر

        بوم جاویدِ   چو کوه

  غاصبان  می دانند

   عمر بد  کوتاه است

  قیمتی نیست به خان

    کوته و  بی جاه است

 دل  تن داده به خاک

    چون  نمیرد  ایــران

    این همه لاله فُتاد

        پای این عشق  بمان

         پای این  آبادی

         تا به آن  آزادی

      تا تو  روشن شوی و

            عشق تو   فریادی

        بر سر    کوتهِ بد

           اَهرمَن کیشِ چو دَد

         آگهی   فکر   عمل

              با   خـداوندِ خـرد   ٢

 

    سبزتر   از لبخند

          نوبهـار  و  بـاران

                جان  خلیج پـارسـت

                        مـهر مانا     ایــران   .  .  . 

 

 

 

نظرات ()



فرصت دوباره
نویسنده: ابوذر اکبری - دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩

هستم اگر می روم   گر نروم نیستم

                    شاعر بی آرزو   من مگسم  چیستم

 

دریـا هر روز  سر جاشه

من و تو   قبلیا نیستیم

دریـا  که موج  پا به پاشه

من و تو    چرا بایستیم

من و تو  مـا   شده بودیم

خیلی حرفا    گفتنی بود

چرا   حسرت و جدائی

عشقِ مـا   که موندنی بود

خیلی شعرا   خوندنی بود

دستامون     سرودنی بود

اما  گوش کن  تو همونی

همه فکرا    شدنی بود

دلامون   تشنه ی چیدن

از همه بدی    بریدن

تنمون   ساحلِ گرمی

رنگِ آفتابو    چشیدن    ٢

 

تو میگی  که یک خیاله

حرفِ   فرصتِ دوباره

من میگم  این جوریام نیست

حالا    موقعِ شکاره

دلمو  صیدِ  خودت کن

وقتی مَد داره  و  شرجی

تور و قایقم   نمی خواد

چنگِ تو    نداره خرجی

دریـا  هر روز سر جاشه

من و تو   ماهیِ عیدیم

آره  تُنگمون    کوچیکه

وقتی دریـا رو   چشیدیم

من و تو    مـا  میشیم آخر

اگه   دستامو  بگیری

شک نکن   یه عشقِ پاکه

نگو بازم    یه اسیری

خـدائیش    بی من  می میری   .  .  . 

 

نظرات ()



کلاهبردار مدعی
نویسنده: ابوذر اکبری - شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩

سلام وقت به خیر  این ترانه و همچنین ترانه ی از این بیداد نتیجه ی خیانتی بزرگ  و تجربه ای واقعی است  که چند ماه است همه ی خانواده ی من را عذاب می دهد  .              

 مـا فقط توکلمان بر خـدا است

  

اسبو  بتازون  حرومی

زود میرسه    نوبتِ  مـا

خونه ها   اموالِ غصبیت

   همه از    برکتِ  مـا    ٢

 

 

دزد زده  به خونمون

یه دزدِ  پست و  بی وجود

اولا    آ سِیّد  و

امینِ   اهلِ خونه بود

دزدِ  صدها  میلیونی

هم  میزنه    هم شاکیه

بدجوری   خر تو خره

تِزش  اینه   کی به کیه

همه عالم   با اونَن

شورا و  شهردار و  محل

میگن اون    معتمده

آره     تو پستی و  دغَل

همه جا  آدم داره

کلانتری   دادگستری

دم به دم   فتنه و شر

آره لجن     تو بهتری

شاهدِ دروغ  ببر

عالم و آدمُ   بخر

اون  خـدا   بزرگتره

رو  گُرده ی  تو نره خر

افتخارش  همینه

جوونا رو   حد می زدیم

واسه روزه خواریشون

به سیم  آخر  می زدیم

یا حسینت   از  ریا

صد رنگِ پستِ   بی حیا

گرگِ درنده   میشی

فریادمون   حقه  خـدا

پاسدار  بی حیا

وقاحتم     حدی داره

دست و  قلبو   میشکونی

ثوابِ   اُخروی  داره

با ضرب و  خون فهمیدیم

خیانتات   حد نداره

توی تهمت و  دروغ

هیچ دلی    حُرمت نداره

یاد بیار  اون شبی که

به خاطر  چندصد هزار

چهار لیتری بنزین بردی و

هزار   داد و هوار

خونه   آتیش بزنی

آبروشو   پاک ببری

نقشه ی  ناموس دزدی

دخترشو   در  ببری

دزد زده   به هستیمون

یه دزدِ  بی ناموس و   رذل

مارِ خوش خط و خاله

دروغیه   این همه  نذر   .  .  .  

 

 

نظرات ()



از این بیداد
نویسنده: ابوذر اکبری - شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

جای باتوم  رو پشتِ تو

میگی  دردی نداشت   داداش

  همه تن  زخمی و  خسته

         غرورت زنده     گُردِ داش

 تن کبود و   مضروبت

   تو  مـادر   من به پات خاکم

     اون نامرد    خواهری نشناخت

                واسه تو    مشتِ افلاکم    ٢

 

نزن جانی

 نزن قاتل

    برادر   مشتتو   وا کن

توی مشتت   یه گوشی بود

عکس این   درندگی   جا کن

  نزن جانی

  نزن  قاتل

       اون عاشق

    با من    برادر بود

می گفت  مـا     جمله انسانیم

    جرم  مـا هم      برابر بود

  فقط   اون گفت

    اومد    بارید

به فریادش   لَشِت  لرزید

    فقط   اون گفت

        نباس   ترسید

   یا با  هر زوزه ای   نالید

بسه  جانی

   تمومش کن

 که قدرت   تا اَبدها  نیست

     تو  ترسیدی 

       تو   رَم  کردی

    عدالت که    با بدها  نیست

ستم ها کردی و    آخر

  به چنگالِ   جوونائی

       ریا     تزویر

        بسه قاتل

تمومش کن     تو تنهائی

  چه خونهائی    چه  تن هائی

   چه پـاک و   عـاشق و   آزاد

    چه گردابی   به دورِ توست

     به حقم   می زنی  فریاد   .  .  . 

 

 

نظرات ()



فصل چهار
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩

پشه ها  شب میخوان

پشه ها   خون میخوان

خرمگسِ تاریک

روزای خوب   میان

روزا   تو درختا

شبا    هرز می گردن

نسلت  منقرض شد

کی رو  سیاه کردن

دیگه  خون نمونده

که تا صبح  بنوشن

یه مـلّت    بیدار شد

همگی    به گوشن   ٢

 

مگسا   دور و برت  فتوا میدن

میخوای  آسمونو    تنها بگیری

پر و بالِ   اون عقاب   بهت نخوره

آخرش   گنده مگس    بد می میری

اژدها و   گرگ و   خرس روسی هم

نمیتونن   تا ابد   باهات باشن

مگسا   فقط  خرابِ آشغالان

ولّیِ  زباله ای     کیا موشن 

مگسا  سبز و سیاه   یا قهوه ای

ببین  ایـران   پُر گندِ  تازیاست

سنجاقک    پشه فراموشت  نشه

اِسپری مگس کُشه   عزمِ  مـاهاست   ٢

 

موشای   کثیفِ  فاضلابی هم

نمی تونن  با  مـاها  کَل بندازن

مُرده خوار و  تهِ  انواع قاچاق

جانماز آبکش و   شاه دزد و  کجن

سوسکای  قمه به دست  و اجنبی

ترس و  تزویر و   ترور     دیگه کمه

با تجاوز و   قصاص و   این حدود

واسه سرطانِ سقوط    نه مرهمه

طنابِ  دار خـدا   رو حس بکن

اِنقدر  آتیش  به خانمان  نزن

آهِ  مادر  پدرای   صاحب عزا

یه هلاک بد داری    کم زِر  بزن   ٢

 

جنگلِ سبـز  و  دلا   که روشنه

فصلِ چارُم   فصلِ عاشقانه هاست

آبـیِ  دریا  و  آسمون      نگات

پُر امیدم و  نور     خـدا  با مـاست

دلِ مـا    روشنه از   نور خـدا

  از همه   کینه و  پستی ها   جدا

بیا با هم     یه عهدِ تازه کنیم

از غم و  پَلَشتی ها    بشیم رها

مهر  میـهن   مثل مهر مـادره

تکه و نابه  و   پُر  زِ عاطفه

وطـنم   عشقم و  تار و پودِ من

تو یه دریـا و     بدی فقط کفه    .  .  . 

 

 

نظرات ()



تو این بی پناهی
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

توی  شهر دنیا

یه خونه   اسیره

یه  زندانِ شرقی

دلا   توش می میره

توی  شهر دنیا

یه  کابوسِ شومه

یه  بغضِ دمادم

که شـادی    حرومه

دیگه  با مـاها  نیست

سر چی   بباریم

یا با  قلبی  زخمی

یه عشقی   بکاریم

دیگه   مهربون  نیست

همه    دستِ  مردُم

بهارُ  نمی خوان

همه  خوبیا    گم

جوونی   که خسته

امیـدی    شکسته

خـدا   لُعبتی شد

همه    دستا  بسته

 

ولی  مـا   هنوزم

می تونیم    بخونیم

هنوز    نائی مونده

که تا صبح   بمونیم

هنوزم   تو شبها

گُلِ  یاسی  داریم

مـا   با صد تا غُصه

رو در بایستی   داریم

نمیگیم     تمومه

نمیگیم     نمی خوام

همه   دنیا با  ماست

همه    شوقِ فردام

 

توی   شهر دنیا

یه خونه    اسیره

اگه  مـا  بلند شیم

یه روز    دیوه میره

توی   شهر دنیا

یه کابوسِ   شومه

پریدن   از این خواب

 نگو   آرزومه

دیگه  با مـاها  نیست  

بعدِ مـا   نمی خوان

دارَن  یاد می گیرن

میتونن   و     میان

میان    تا تموم شه

همه   فصلِ ماتم

که شومی   سر اومد

خـداجون     باهاتم   .  .  . 

 

نظرات ()



حصر مشترک
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩

داره کم کم   همه حرفام

رنگِ فردا رو  می گیره

نوبتِ  دلخوشیِ مـا

وقتی خونمون    اسیره

خیلی   کوتاه و شمرده

جوونیمونو   کی برده

دلائی   که سرد و مرده

ضحاکی    مغزا رو  خورده

بدنها   پر از سم مرگ

گردای  سفید و    سوزن

ندارها     زخمی   کلافه

واسه هر  لوطی ای  رهزن

خبرای بد     دمادم

فقر و فحشا    شده همدم

واسه  خاشاکی که   گفتی

خودکشی    یه جوری  مرهم

فصلِ   حاکمانِ  اوباش

فصل    جانیانِ  قاضی   

فصل   مردُمی   که مُردن

فصل غم   هر جوری راضی

نذار    بچه ها     حروم شن

همونطور    که مـا    بریدیم

سوخته و  تباه   نباشن

همینی    که مـا  چشیدیم

داره  کم کم    همه حرفام

بوی  اعدامو   می گیره

بوی  اعتصاب و  روزه

عطر انسان     که اسیره

خیلی    کوتاه و   شمرده

همه   گُلها     زرد و خُفته

خنده روی   هر لبی  نه 

که سکوته    با سکوته    .   .   .  

 

نظرات ()



پـردیـس
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

عزیـزم   داری میای

     خـدا رو شکر

یه بـابـا   مـامـان  میخوای

          خـدا رو شکر

عزیـزم  نویدِ عاشقی و   مهـر

   چشم به راهیم    تا بیای

                        خـدا رو شکر

 

وقتی دیدیم   گُلِ خنده ها  شکفت

راستی راستی معجزه ست   بی گپ و گفت

         وقتی مـا   دلو سپردیم  به خـدا

     بختِ بد   یه گوشه ساکت شد و  خُفت

تو تمومِ   روز و شبهای بلند

   تو رو داشتن  آخرین حرفه    نخند

 این همه روز رو   چطوری  سر کنیم

       لطفِ آسمونی     شیرین و  لَوَند

دخـترم   یه گوشه از   دنیای تو

بدی و  بی مهری و   اخم و  ریاست

بدون  دنیا     پُر آوای  خوشه

این همه  رنگ رو  ببین    چه با صفاست

دخـترم   برکت و نـور و  روشنی  

تموم  آدما   یه معجزه اند

اگه مـا   درست بریم  راهِ دلو

راستی راستی  کج و مَج    خیلی کَمند

تـو بیا   تجربه کن    عشقو ببین

ساحل و   ماهی و  جنگلو   ببین

هر چی بد بود رو از اون تهش   بچین

بخند تو    آبـیِ  با حالِ   زمین

آره   کم کم    دارم عاشقت میشم

همه اشک و   شوقِ من  فدای تـو

خـدا  این  لطفشو از دل    نگیره

بـارونِ رحمتِ  اون    به پای تو

آخه تـو   عطر بهاری     گُـلکَم

زنده کردی  روح و قلب و   جسممو

خونه رنگِ   نو شدن  با تـو گرفت

آخه من   چطور بگم   این  حسمو

 

عزیـزم   داری میای

خـدا رو شکر

یه بـابـا   مـامـان  میخوای

خـدا رو شکر

عزیـزم  نویدِ عاشقی و   مهـر

چشم به راهیم    تا بیای

خـدا رو شکر

 

  اسفند ٨٨  اُردی بهشت ٨٩

 

 

نظرات ()



شوخی سنگ جدی مرگ
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

از درد   دهان گشود

بچه    می چلاند

چشمان   یه کاسه خون

بچه    می خوراند

یک  مشتِ پر   پُفک

با حرص و    با وَلَع

ترسی  بر او  چشاند

مرگ و کُما      خلاء

او   فکر جوجه اش

جیکی    خفه  غریب

بچه    یه کار نیک

شیطونیِ  نجیب

بارانِ    خیس و سرد

اُردی بهشتِ   درد

وقتی که  لانه ای

تابوتِ   جوجه کرد

با کار  خیرِ تو

یک  آشیان    گسست

یک شوخیِ   عجیب

عمری دگر     شکست

بارانِ   تند و  پاک

لالائیت    به خیر

ابر     مهر و روشنی

بخشیده ای   به غیر

دیگر    به قطره ها

امیدِ نو      مبند

با هر   ستاره ای

بر آسمان     نخند

این شد   یه خاطره

پر سوز و    پر اَلَم

جفتی    نمی پرد

بر   آشیانِ غم

با  درد     خنده ای

با  اشک    لحظه ای

عمرت  به سر  رسید

ای   نوگُلِ  امید

کوچک   چه ساده مُرد

در بازیِ   بـزرگ

این   قصه ای  اَبد

در این    جهانِ  گرگ   .  .  .  

 

نظرات ()



شروع کن
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩

من زیاد   مالِ تو نیستم

بیشتر  مالِ   دیگرونم

واسه این    از سر قصه

نخواه   یار تو  بمونم

من همش   یه تیکه برفم

توی دستِ   داغ عشقت

یه نفس    همسفرم شو

با یه گُل     تو باغ عشقت

وقتی که    سراسر عمر

همش از   خوشی میخوندی

نچشیدی     دردِ هجرون

باز نگو     چرا نموندی

واسه من    سایه زیاده

هر جا  دل گرفت    می مونم

که سفر    قصه ی عمرم

از رو سادگی     می دونم

که تو لایقِ   عزیزی

مهربونی    بی بهونه

کسی که    موندنی باشه

قصه ی شبو    نخونه

من کبوتر    با کبوتر

تو یه باز    جفتِ یه بازی

من حریمم    چند تا  شهره

تو یه     کهکشونِ رازی

من زیاد      مالِ تو نیستم

تو با قلبت     جستجو کن

من یه تجربه    یه خاطر

اگه عشقه    حالا رو کن

یه توجه    مو به مو کن

شبو از  خودت  ندون و

واسه خاطرم    شروع کن   .   .   . 

 

نظرات ()



با خـدامون با خـدامون
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

میدونی   روزگارم

     کمی اندازه ای    سرده

          وقتی که    من از تو دورم

               شکلها    اندازه ی   درده

    هیچ کسی    قدِ تو   یار نیست

        تو تمومِ    روزگار نیست

             هیچ کسی نمیگه     ای دل

                 تا خـدا هست    انتظار نیست

  روزا  پوچ و گُنگ و   محون

   شبا     بی سایه ترینن

     وقتی که    من از تو دورم

       غربت و   تلخی     قرینن

    با تو    معنا میشه    حرفام

      با تو   انگاری   وجودم

         با تو     هنگامه ی شـادی

            بی تو بودِ من       نبودم

             سخته دنیا     اما بی تو

          سرد و کوتاه و     زننده

              ای پدیدآر     ای جهانبخش

            عاشقی و   مهـر و   خنده

                       میدونی   که با تو    هر دل

                          رنگی از   حسرت نداره

                        دروغها    کوچیک و   پَستن

                           هیچکدوم  حرمت نداره

                              ای تو زیـبا     ای اهـورا

                                بدی با    هزار افسون

                                 خیمه زد    رو تنِ خوبی

                            کن دعامون        کن دعامون    .   .   . 

 

نظرات ()



با تو بهترین
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

میخوام   ببینمت اساسی

برات بمیرم    حماسی

اگه تو قلبت    نباشم

نابودی     راسی راسی

تو فکر مجنون   یه عالمه

حرفای بد به    پدرزنه

یه بار میخواست  قاتلش بشه

بعد انتحار      رگ بزنه

اما  گذشت اون زمون

تمومه  قصه ست  اینو بدون

اسید   تیزی    تو کار نیست

ریلَکس باش و    اینو بخون

قبوله مـا    دستامون  سواست

دو تا سیاره     تو تا هواست

قبوله  اما      دله  خرفهمه

زمین  هُبوط     آدم و  حواست      ٢

 

میخوام   ببینمت  اساسی

بهت بگم     راسی راسی

اگه تو  قلبت   نباشم

تِراژیک    یا حماسی

تو رو میخوام   جونِ یاسی

نگو که  اِندِ   کلاسی

نگو  تهِ مرام      اما

یه عاشق    آس و پاسی

زمونه    خیلی زد  کمرم

نپیچونم    نگو بی خبرم

دیگه    طاقت ندارم

چرا  چرا  من بی اثرم

دیگه  نذاری   سر به سرم

آقِ  یه عاشق    می گیره

هر کی   رو قولاش  وانستاد

بدون که    بدجور   می میره

نشستم روبروت     منو ببین

اون زخم کهنه رو    حالا بچین

نشستم   دنیام    جلو چشامه

بخون واسم       عاشقِ زمین   .  .  . 

 

 

نظرات ()



با یاد یگانه پروردگار آفریدگار
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

سال نو  جشن باستانی    

                          شادباش  و  خجسته

 

دستامو  پس میدی

غیبت   برام سخته

غربت     چه بی فردا

این قصه     بدبخته

دستاتو    من دارم

لبخندِ من   کوکه

حسرت    چه بی معنی

این قصه     مشکوکه

دست و دل و   قلبم

روح و تن و   جونت

چشمام   به قربونِ

لبخندِ  محزونت

دستای مـا     امروز

تا بودها    فـردا

در هم   گره   محکم

پروانه و   شیـدا

این قصه    خوشبخته

وقتی   خـدا  باشه

با  یاریِ  ایـزد

از شر    جدا باشه

این قصه   جاویده

بیداریِ   روحه

با مرگ    یک آغاز

افسانه ی  نوحه     ٢

 

دستاتو  می بُرم

گر یک نفس   خم شی

مرگت    جدائی باد

میخوای    که آدم شی

لبهاتو    می دوزم

تنبیهِ من     شوره

تصویر من   تلخ و

نادیده     معذوره

این من    منی پر کِبر

شهوت سری   فانی

یک پوچ   بی برگشت

این قصه    شیطانی

دریا که     طوفانی

یکتا کران   برجاست

عاشق   به هر لبخند

آن بی زمان   با ماست

آن   شور زیـبائی

یکتا    اهـورائـی

یک ذره     عالم شد

آنی    بفـرمائی

این قصه   شوقِ ماست

با   آرزوئی پـاک

من  تو   همه     تصویر

بر چهره ی    این خـاک   .  .  . 

 

نظرات ()



انگاری فردائی
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸

من موندم و   چشمات

وقتی   صدام کردی

تو موندی و   لبخند

تنها     نگام کردی

سودای رفتن  بود

از پیش   معلومه

گر  با تو می موندم

ناگفته   محکومه

این بغض     مسمومه

شاید   هوس باشه

دستای مـا     سرده

تا  این  نفس باشه

واسه تو    بس باشه

واسه من    زهری داغ

آشفته  بازاره

مصراع هائی چـاق

یکتا  نهالِ باغ

من   فصل گریونم

تا  همنفس باشی

از  عشـق   می خونم

با شوق    می دونم

چشمام    که بـارونه

قابیلو   پس دادم

حوا   یه افسونه    ٢

 

من موندم و  چشمات

لالائیِ بـارون

با تو     تموم میشم

آشفته و   مجنون

تو موندی و   لبخند

بازی نکن   با دل

من  بی تو کم دارم

سودای    آب و گِل

فردات    که معلومه

لطفت    که محکومه

از جنس هم     نیستیم

لیلا     نه مظلومه

با   بغضِ  سر در گم

سرده    هوای من

پائیزِ پائیزه

تنهاترین   رهزن

فکر کن   یه شعرم من

بشنو  و  ردم کن

با حکم بد    قاضی

درگیر  حدم کن

راستی    چقدر عاشق

 واله   و  شیدائی

یک روز   می پرسم

چند وقته   با مـائی   .  .  . 

 

لنگـرود      ۶/٨/٨٨

 

نظرات ()



با غرور هماره جاودان ایــران
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸

بیشمار  واژه ی نـور

مـا   عشـق    آزادی

زنده میـهن    به گرمیِ خور

امیـد   سُـرور    آبـادی

 

کدوم  بارونِ غمناکی

میتونه   با تو بد باشه

که اینطور    زرد و ناشادی

تو قلبت   غصه ها  جا شه

تو قلبی که    به شادابی

وِردِ زبونِ   عالم بود

نگو   این قصه  تقدیره

تا بوده   دورِ  ماتم بود

از دنیا   چی میخوای حالا

فقط یه   لحظه ی شادی

به شوقش  جشن می گیری

همون آنی    که جان دادی

سیاهی     روی گُل  پوشوند

ولی قلبش     هنوز  سبزه

دلش   در زیر هر  آوار

با هر لبخندی     می لرزه

سپیدی    موندگاره   چون

نفسهائی  که می ارزه

تو نوری     خواهر خوبم

چه روشن     باز نگو هرزه

که هرزه    اون سیه روزان

حتی سنگ هم   ببین سبزه

وقتی آبِ زلالِ دل

بهش خورده     مثل نبضه

انگار زنده است    تپش داره

میگه ای   روح آواره

تا وقتی تن   نفس داره

به اُمیده    بکن چاره

که تو برهوت     فقط خاره

فقط اشکه     که می باره

فقط  گرگای  بی مقدار

نه اون دستی که    می کاره

نگاه کن    توی هر جنگل

زمین و  آب و   آسمون

درخت و برگ     پرنده با

یه عالم    قلبِ مهربون

همه از   شادی می خونن

همه حرفن    اگر گوشی

همه زنده     پر از زایش

تو پس   با مرگ  می جوشی

که اینطور    زرد و  ناشادی

چرا انسان      که آزادی

چرا   در بندِ  تقدیری

چرا      گمگشته فریادی

سرنوشت رو   مـا  می سازیم

با هر حرکت    با هر کاری

با هر لبخند     با هر زاری

دلای سرد      یا تبداری

حقیقت اینه     مـا هستیم

حقیقت اینه     ایستادیم

حقیقت  مـا      دروغ  اونا

با هم زنده    با هم شادیم   ( ٢ )

 

نظرات ()



من تو همه
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸

سلام وقت خوش دوستای عزیز و مهربون   کسائی که دلگفته های هر چند کوچیک من رو می خونید  از همه ی شما بی نهایت ممنون و سپاسگزارم  .   یکی از دوستان وبلاگی تو کُماست  به اسم آقا طاها  لطفا از دعاهاتون بی نصیبش نذارید  بیاید با هم   من تو همه  برای این عزیز همدل و هموطن  و همه بیمارانی که بعد خدا امیدشون به دست و قلب مهربون شماست  با قلبای پاکتون دعا کنید    ظاهرا کوچیک  اما یه دنیاست      پس  بسم الله  ....  پناه بر خـدا  ....

 

خیلی فکرها میگذره

از تو خیال و منظرم

اما باز به یاد تو

یه عاشق    منتظرم

خیلی وقتا پیش میاد

خط روی قلبت بکشم

اما باز   تو رو میخوام

فقط  به شوقِ تو    خوشم

دست روی  چشمات می کشم

دیگه منو    خواب می بینی

تـرانـه هامو   گوش بده

حرفِ دلِ    یه زمینی

دست   توی دستات  میذارم

روزای خوب     هدر شده

اما هنوز   تموم  نشد

کی خوابه    کی خبر شده

ستاره   همسفر شده

نفرت   چه بی اثر شده

انگاری   توی جمعِ  مـا

یه آشنا    رهبر شده

کاشکی  چشامو  ببینی

تنهای تنهان    قدِ تو

دلت برام    تنگ نشده

بگو نه شاید    حدِ تو

صدامو که   خوب میشنوی

دلخنده هامو   می بینی

روز و شبی تازه شده

یه دلبری     تو همینی    ٢

 

میگم دلای این  همه

عاشقِ دلخسته    چرا

رنج و فِراق    می طلبه

این همه پابسته     چرا

یکی بگه   جرفِ دلو

یکی باید   بیاد جلو

یکی که  قلبش روشنه

بی دلهره     بگه هِلو

روزای ختم دل    تموم

دنیای نو    شروع شده

همیشه با تو اَم    رفیق

گریه   عزا     چه بیخوده

خیلیا   رفتن به خـدا

چه  پوچ و  گُنگ و   بی اثر

بدونِ یه    شروع شدن

بی رنگ و بو  و    بی هنر

خیلیا   هستن به خـدا

نگاشون به   دست شماست

نشون بده    یه عشق پاک

قدم  قدم     تا به   خـداست

یه راهِ  سبز و   بی جفاست

ستاره     گفتن و     صفاست

یه حس نو      یه راهِ   بکر

زندگی و     اصل شفاست

اگه تو این    جمع شلوغ

تو این حریمِ     پر دروغ

تو هم    گرفتار شبی

بدونِ    صبحی   پر فروغ

بشنو و    کاری کن   شاید

دنیای بهتر   بسازیم  

بیهودگی     خراب کنیم

شادی و   امید    بکاریم

به تُنگِ شب      نور بباریم    .   .   .  

 

 

نظرات ()



آیا با خود صادقیم
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸

خیلی اُفت داره  نگامون

خیلی اُفت داره  صدامون

دلائی که    دیگه سنگه

وای به حالِ   بچه هامون   .  .  . 

 

 

نمیدونم  چی شده

این همه   ویرونم و سرد

نمیدونم     چی میخواد

از این همه    پرسه ی درد

نمیدونم     چی میگن

این همه  آدم  دو رو

وقتِ شیر فهم   شدنه

نکته به نکته    مو به مو

آخرین شبم    گذشت

بختِ مرده   بر نگشت

خوابا  بد  حروم شدن

جای دریا موند   یه تشت

شاید این   لعنتی تقدیر

از خیلی قدیم     نوشته

نداره حتی    یه تغییر

سهم هر گدا   بهشته

اما بازم    دل و امید

بازم  رویای  طلا دید

باز هوائی کرد    نگامو

آرزوهامو     همه چید

این همه   خلوت و  اما

جای بی نیاز    کدوم ور

کجا رو کنم      کو مُلکش

که ستایش کنم     از سر    ٢

 

این روزای گرم و  وحشی

این شبای    سرد و غمگین

خیلی تکراریه  لوطی

حجم دنیاست     بار سنگین

اون روزای پر ز عشق و

اون شبای   پر لطافت

کجا قایم   شده حالا

که شدم   غرقِ کثافت

من  صدام  در نمی یاد

همه  حرفا    گند زدن

دنیا نشنید   حرفمو

شاید  حال به هم   زنن

گوش به دردت   نمیدن

همه   فکر خریدن

یه زن و  یه ماشین و  یه مِلکِ نو

از کجاها     چاپیدن

منم    رنگِ  این جماعت

زیاد فرقی نداره     خط

فقط پول  تو دست و بال نیست

بره شد     یه باره   هفت خط

نمیدونم   کجا رفت   بچه قدیم

کوچه  هفت سنگ   رفقا   یه دونه تیم

نمیدونم   از کجا    عوض شدیم

کاش می شد باور کنم    که سابقیم     ٢

 

٢۴ اُردی بهشت

١ بامداد

 

نظرات ()



مـا همه ایستاده ایم
نویسنده: ابوذر اکبری - چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸

خـاکِ  خوبم

خـاکِ سرخ  بی قرار

     می رسد آخَر 

       بهارانت بهار

خـاکِ  خوبم

تشنه ی آزادگی

می رسد آخِر

سکوت و بندگی 

 

شهر بی بـارون

بسه این  انتظار

این همه تلخیِ مرگ و

هِی شعار

شهر بی بـارون

غروبُ  پس بزن

یار آفتابی

کمی    نفس بزن

اشک ابرا  هم  همه

خشکیده  شد

نسل گُلها   جملگی

برچیده  شد

این همه  ننگُ

کمی   عقب بزن

مـا همه   ایستاده ایم

هر    مرد  و  زن

همه  افسون شده ها

بی خودتر ها

ندیدن  سرخیِ خونِ

هر نـدا

همه پا میشن   اگه

خورشید  بیاد

مهر میهـن رو 

همه  دلها   میخواد

اونا   کورن

کور  ناآگاهی و  جهل

تو خرافه    تو ریا

نفرت و   سهل

سهل دیدن

هر  عبائی   راست میگه

هر کی رو منبر  نشست

خـداست   دیگه

هر چی سعی کردن

که بچه   نبینه

از خـداهاشون  برید

تا بچینه

بچینه   شک و ریا  رو

از دلش

بگه نفرت   ریش و مُلا

ولِلِش 

تا خـدا    خالق زیبائی باشه

نه که    اونکه   خون و مردن

می پاشه

هر چی انسانی و  خوبه

دین من

راهِ عشق و روشنی

آئین من

می سازیم   ایـرانُ  بعد از

غُصه    درد

با خـدائی که    تو قلبا

شعله  کرد

شهر  بی بـارون

یه شهر  عادیه

وقتی هر  گوشه اش

سُرور  و  شادیه

شهر بی بـارون

پر از   آبادیه

همه  جا میشن

گُلم   آزادیه    ۲

 

خـاکِ  خوبم

ای  همیشه موندگار

می بینیم   با هم

بهارانت   بـهـار

خـاکِ  خوبم

تشنه ی  آزادگی

عاشق خونـه  شدن

نیست    سادگی

دستامون  گرم و 

غرورمون    یکی   .   .   .  

 

آخر دی ماه

 

نظرات ()



از زمین به آسمان
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸

سر کاریم آسمون    نه

چرا  ابرات  نمی بارن

خِیل این   سبزای تشنه

نمی بینی     بی بهارن

آره ابرا    جلو چشمت

نمیخوان  روز رو  ببینی

اما عقلت چی میگه    جون

چرا تو     همش همینی

چرا هر چی    ابر و باد گفت

پس تو این وسط     چغندر

مثلاً   بزرگترینی

نمیگیم    بشو کلانتر

اما گوش کن    بکن باور

این ورا    خیلیا تشنن

همه زرد     نحیف و غمبار

گاوهائی   که خیلی گشنن

اصلاً  به بالائی  گفتی

که اوضاع    پائین ردیف نیست

یه نمه     مشکوکه  مشکوک

بگو جونِ من     رئیس کیست

چرا از غلام      می پرسم

تو هم   مثل ما حقیری

روز و شب      دعا به لب باش

تا تو  تنهائی    نمیری

روزه ی  سکوت     گرفتی

دِق بدی    این خلقِ عالم

وضعیت       خیلی بی ریخته

شاید کم دیدی      تو ماتم

آخه جونِ من      فداتم

یه جورائی     غیرتت کو

خونُ    غسل بده    با بـارون

یه ذره    مروتت  کو 

این همه      آدمُ  کشتن

شیطونای    تشنه ی خون

این همه سال      تو جهنم

ندیدیم     رنگِ مسلمون

آدمکها     چه فراوون

دلی نیست    تو کُنج سینه

مگه آدمی    میتونه

این همه   رنج رو  ببینه

ببینه   با بی خیالی

طی کنه   روزای سنگی

با پرروئی  هم   بگه باز

بَه چه روزای   قشنگی

چه نظام    رنگ وارنگی  !!

چه عدالت    چه جفنگی

خدای نکرده    خنگی

یقه ی حسین    گرفتی

چرا با یزید     می جنگی

 پناه بر خـدا     از دستِ

این همه    دوستای دشمن

خـداجون    مـا   راه رو میریم

نخواستیم      از دنیا  بَتمَن

تاوانِ     بی چشم و روئی

این همه سال    پرِ نکبت

فرشته   نخواستیم آقا

آتیش خیرش    مصیبت

سوزوند    ایـران و  ایـرانـی

بی پناهی      نگرانی

دنیاتون    آتیش بگیره

ملتی     ذلیل و فانی

آش  نذریتون رو  خوردن

قافله    کشتن  بریدن

توله سگ      گرگی در اومد

نعش انسانُ      دریدن

آسمون     دلت نگیره

هنو مونده    تا قیامت

اگه   هفت دریا  بباری

هنو  اوله     قَد قامَت

این نماز    اونائی خوندن

شعر عشق     با خـون  سرودن

تا که ایــران     شیـر باشه

پای  گربه مون      غُنودن    .   .   .  

 

 

اول بهمن

 

 

نظرات ()



محرم راز بشم
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸

سر دنیا بود    مگه نه

وقتی دستامون   به هم بود

وقتی تکیه مون   به عشق و

بی خیالِ    غصه  غم  بود

سر دنیا بود     مگه نه

اون همه     عشق منی تو

اون همه     جونِ  منی تو

عمر من     صاحبِ سایه

تو رگ و    خونِ  منی تو

اما روزا     که گذر کرد 

ما رو    انگاری   دودَر  کرد

با همه     دوری و دوستی

نازنین     چرا سفر کرد

چرا با ما    اینجا قهر کرد

هنو  اولای دل  بود

توی شهر دل    گمم گم

پرسه   سادگی     خجل بود  ٢

 

قسمت این بود   که با 

دردِ تو    دمساز  بشم

عاشق  بی خبری

شاهدِ  پرواز  بشم

قسمت این بود و   نگو

از همه عالم   رفتم

به تو محتاج و   نظاره

ز تو    آغاز  بشم

 

تهِ دنیا بود     مگه نه

روز  رفتن و    پریدن

مثل گنجیشکای   خونه

از درختِ ما      جهیدن

تهِ دنیا بود     مگه نه

سر  بی قراریِ  تو

خـدا   بی تقصیره و   من

واسه  بی بهاریِ  تو

چشائی  که عاشقی رو

با یه دنیا   مزه می کرد

چرا امروز    کور و تاره

بوسه  بی اجازه می کرد

دِلا رو    اندازه می کرد

سر و ته    نداره دنیا

فقط یه    قرار دوره

بی وفا     من و تو  بودیم

نگو   چشم آینه   شوره   ٢

 

قسمت این بود   که با 

دردِ تو    دمساز  بشم

عاشق  بی خبری

شاهدِ  پرواز  بشم

قسمت این بود و   نگو

از همه عالم    رفتم

به تو محتاج و   نظاره

تا که    آغاز  بشم

 

سنندج

٢٢ اُردی بهشت

 

نظرات ()



غربت غمهام
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

انگار زدی به جدول

بایست بگم  از اول

راه تو    اشتباه نیست

نخواستم عشقِ سَنبَل

راستی بِهت   بگم من

گوش بگیر و     حرف نزن

نمیره    توی اون سنگ

میخهای  ریز آهنگ

یه معجزه    میخوای تو

یه درسِ  پر مغز و ناب

به سوتیهات   می خندم

میگم   ستاره دریاب

نقشه ی اول    خراب

روزهای  ترس و سراب

نگاهِ تو   باهام نیست

انگاری    ترکید حباب

این روزها   گیج و تنهام

همش  به فکر فردام

قربونِ  دلخنده هات

زنده   به عشق شمام

تو قلبمو    نچیدی

مگه    ازم چی دیدی

خرابِ    روزگارم

تو یارم     تو امیدی    ٢

 

رسیده    وقتِ رفتن

باز   تایمِمون   سر اومد

غروبِ آخر    گذشت

خورشیدمون    در اومد

رفتن    فقط یه حس  نیست

رسیدنِ   به فرداست

دیدنِ    روزهای نو

شادیِ   رسم دریاست

کشیدمت    رو قلبم

آبـی شده     تموم قد

جزرهای دل    تموم شد

ماهه و    شوره و    مد

دیگه   کسی  برامون

نمونده    جز اون بالا

زنده به اون     نگاریم

دوسِت دارم    ای خـدا

وقتی چشات    سیام کرد

ندیدم     روز روشن

شادی برام     عقده شد

دیوارها    حجم آهن

انگار   زدی به جدول

من آخه    خیلی تنهام

امروز هستم      قبول نیست

نخند    به روز و شبهام   .  .  . 

 

نظرات ()



پگاهی پاک
نویسنده: ابوذر اکبری - سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸

جانم به قربانت   ایران زیبایم

با خون سرودی نو  مجنون و شیدایم

یزیدیان کشتند   هر روز عاشوراست

تا نینوا باقی  یک میر  ثارالله ست

 

طلوع صبحی نو

طلوع عشقی پاک

بر خاطرم   افزود

شکرت     خـدای خاک

بر خاطرم    افزود

مهر  جهانتابَش

با  گرمیِ لبخند

عشقِ  جهانخواهَش

بر خاطرم   افزود

پرواز    تا شادی

خوشخوان و   بی پروا

پیوسته   آزادی

وقتی که    می بینی

ابران و    کوهِ بلند

وقتی که    می چینی

یک  خاطرِ  پُر خَند

وقتی   پگاهی پاک

بشکست    ظلمت را

برپاترین    یلدا

آوارِ  غفلت را

آن دَم     کُنام صبح

شور است و     آبادی

زنده     پُر از  زایش

نو رَسته    فریادی

آن دَم    دلِ شیدا

رو به   خـدا  آرَد

شوقی    همه آرام

مهری     که می کارد

طلوعِ   صبحی نو

طلوع    عشقی پاک

کابوس شب     سر شد

شکرت    خـدای خاک   ٢

 

نظرات ()



غم جادوست
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٤ دی ۱۳۸۸

تکیه بر  آسمان کرده ای و  هنوز

آستانِ   شکفتنت خالی

این نشد  بر غرور خود باشی

ناشکفته  به اوج بدحالی

در حجابِ سخن   هزار ناگفته

عقل درگیر و   یکان زبان  خفته

این منم    به دِیر هر عملی

ساده بودن     شُکوهِ  آشفته

تا تو  روزان     سکوت   بی پایان

بی سرانجام آرزو و   پژمرده

تا تو   این من    سرودِ بی عملی است

ترس  و  یأس  و     غرورکِ مرده     ٢

 

من شدم راز و    رازی از هر جا

این شِمائی   ز کوتِ  بی خبری است

راحتم کن     بگو که  در فرجام

زین همه  شِکوه ها   به جا اثری است

لابُد از   حال و قالِ  ما   پرسی

شرم    آتش  به جانم   افکنده

تا تو بودی    شکوهِ  فریادم

یک خـدا بود و      یک غبار   یا بنده

من نشسته   به کُنج عُزلتِ خویش

تو در آن سو    غریو هر بادی

من تو را  خوانم  و      چه را جویم

ای که بی من     به سادگی شادی   ٢

 

این هنر نیست    بر فسونِ خود باشی

تا قیامت    در این قفس  جا شی

این همه  کِردِ بد     در آن آخِر

بر زمینت زند   چه معنا شی

گاه و  بی گاه    روزه ای    کمی طاعت

آنِ تو کم     به وقتِ    این ساعت

سالها  در گذر       خـدا   شاید

تو به  فکرت     حکایتِ یاید

تکیه بر آسمان کرده ای و   هنوز

رنج تو   فزون  بر این باشد

این نشد   بر غرور  خود باشی

بختِ مُرده     چه سان  نگین باشد

من که  ماندم    به فکر قامتِ دوست

این همه  غم    ز شوقِ  رایتِ  اوست

من که عهدم نبود      جز تشویش

آبروئی نمانده     دل    بدبوست   .  .  . 

 

 

نظرات ()



مشق گفتن
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

کی ضرر کرده عزیزم

تو که با  یه دنیا قهری

تو که با  دلخوری نو

به خـدا   یه گوله زهری

کی ضرر  کرده دوباره

اونکه تندی  بی قراره

اونکه  بیخودی شکاره

از من و دل    در فراره

این روزا من   تو رو دارم

تو هم    هر چی عاشقی رو

حالا رو کن   اون مرام و

اِفه های    صادقی رو

ژستِ تلخ تو    ستاره

که  غروب و شب  نداره

همه عالم  توی دستات

سیبِ آبیو     کی داره   ٢

 

من همین    یه خورده خشمم

یه نفس     شور دوباره

باز از اول      تو کجائی

میشه با     الف بیائی

من همین   یه خورده  دردم

بی نفسهات    سردِ سردم

تا به حال    دلم رو  چیدی

تا بخوام     دورت بگردم

تا ابد    تا خودِ فردا

چشامون    مستِ خیاله

برسه       نوبتِ دیدار

این یکی      فصلِ وصاله

نگو     عاشقی محاله

اون یه چاهه     من یه چاله

دیگه    خوردنی نداره

آش کشکه     مِید این  خاله    ٢

 

وقتی از ابد   سقوط کرد

آدم انگاری    هُبوط کرد

هر چی سنگ و    پای لنگه

حوا  انگاری     یه شوت کرد

وقتی رشته شد     پِلانات

وانتِدِت    بالا  اعلانات

همه جا   فرار و    ای یار

کجا رفتن     جونِ جونات

ساده بودم  و     یه باره

تو ی چنگت       این شعاره

اگه گرگی       من یه ببرم

طوفانت      واسم غباره

چند و چونِ تو    یادم نیست

اما باز     دلخوری  کافیست

شُبهه شد    برام دوباره

با تو     نمره هام  همش بیست   ٢

 

 

نظرات ()



انگار این بار
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸

بهت گفتم که بری   باهات میام

دروغم چیه

بهت گفتم که ازَت   یه دل میخوام 

دروغم چیه

بهت گفتم و نگفتی    رازتُ

اما من    فقط واسه خودِ شمام 

دروغم چیه

تستِ عاطفه نگیر    از من و دل

نذار باز    پیش شما   بشم خجل

راستی راستی   قلبِ من  تنگِ توئه

نفسم در نمیاد     عشق تو  سِل

اما باز   تو رو  میخوام

دروغم کجاست

نگو   دوست داشتنمون   یه اشتباست

آره این بار  به خـدا   دِق می کنم

دستمو پس نزنی        دروغم کجاست 

دیگه امروز   یه جائی   همین ورا

قاطیِ  ساعتِ غم     شکلِ بدا

میذارم میرم    که کافر شم  پیشت

دین تو   دروغیه     به اون خـدا

بهت گفتم  که ازَت  یه چیز میخوام

صداقت   امنیت و    صلح و  صفا

حالا تو بگو       چرا  چرا  چرا 

من یه ساز  که ندارم    حتی صدا

قرار بود  عشقِ تو شَم

دروغم چیه

روز و شب    با تو خوشم 

دروغم چیه

یه هوس   تموم دنیای تو  بود

تو یه گربه       من موشم

دروغم چیه

اصلاً هم   دوست ندارم   یار تو  شَم

یا یه عمری     من بدهکار تو  شَم

اما شاید یه کاری    واسَت کنم

افتخار بدم    که سربار تو  شَم  

چِشِ من  صاحبته

دروغم  کجاست

نگو افسونت فقط   همین نِگاست

صداها  همه یه چیز   به من میگن

چوب اون   چه بی صداست

دروغم کجاست

 

انگار    انگار 

انگار    این بار

دلِ تو    ساکت و تبدار

انگار   انگار 

انگار    این بار

تا قیامت    شبا بیدار   (٢)

 

 

نظرات ()



پیروز و موندنی
نویسنده: ابوذر اکبری - یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

من و تو    بازیگرِ

شبای پر کینه و  سردیم

من و تو    حروم شدیم

آخر قصه    تهِ دردیم

منِ من     مـا نمیشه

مشتتو  وا کن     نگو نه

دستِ بخشنده  میخوایم

مهرُ  صدا کن    نگو نه

آذرِ قلبِ تو    آتیش زده به

      هر چی بدی

فکری تازه     ایده ای نو

ساختنو     خوب بلدی

اون حرومی رو   ولش کن

که نشسته     بالا سر

گرگای زخمی   میرن

شیـره     نشسته پشتِ در

همه بغض     دروغ و شر

سایه ی نفرتند    داداش

مهر مـیهـن    رو صدا کن

قلبِ خورشید     ایناهاش

صحنه رو   به هم بریز

زشتا رو   کیش کن که برن

بتِ شر    شکسته شد

مابقیا    فقط  زِرن   ٢

 

همه انگاری   نشستن منتظر

تا بقیه     پا بشن

تا ابد    منتظر یه معجزه

آره جمعی    ناخوشن

آره مـا   میدونیم و   فکر می کنیم

بیشماریم     واسه ایــران  می خونیم

آره مـا    پیروزیم و    مـا   می مونیم

با خـدا   و   عشق و شادی     جوونیم   .  .  . 

 

نظرات ()



یکی انگار بی قراره
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸

تو   به فکر   بازیِ خود

من به فکر   این تهاجم

تو به فکر   کاردستی

من    تو بن بستِ شما  گم

تو دلت    غوغائی بر پاست

قصه ی     دیروز و  فرداست

یه حکایت از    گذشته

قلبی که     تنهای تنهاست

تو سکوتت    یه بغل حرف

معنیِ عاشقی    کمتر

حسرتِ   روزای روشن

از من و  ستاره    برتر

طالع ما     چه جسور بود

خودخوری   با حرفِ زور بود

رنگی از     عالم باقی

انگاری   یه قصر نور   بود

تو   نه همزادی   واسه من

که  بخوام  ازت  جدا شم

نه تو دل   بحث و اشاره

که بخوام    یه نم    ندا شم

تو سکوتت    یه بغل حرف

ذره ای سادگی    بیشتر

از تو  تا    اینور واژه

همه مرغای هوا     پر   ٢

 

دلِ آبیَـم     واسه تو

یه نفس خونه    می باره

نه که   قصه خوندنی  نیست

غربتِ تازه    میاره

خیالِ اون    قصر نوره

عشقی بودنم    چه جوره

نگو    روشن شده روزات

واسه من     سادگی گوره

اگه این   کلبه خرابه

نداره قابلتو    جون

بدون ارزون     نفروختم

زیر دِینی     کهنه مهمون

توی  روزای بهاری

سهم من   هِی   بی قراری

کاراتو   یه دور  مُرور کن

سورپریز    برام چی داری

نقشه های تو    همش کشک

قسمتِ تو هم     شده اشک

زندگی     بازیچه  نیستش

به گذشته   نبریم  رَشک

اگه این   کلبه خرابه

واسه تو     معنائی داره

خونه ی دلت     همینجا

دستامون    خـدائی داره    .   .   . 

 

نظرات ()



توی دستام چی می کاری ؟
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸

چی میشد عشقمون   همریشه بودن

یا که دوست داشتنمون    یکی بودن

میشدم  مثل ستاره   روشن و

اون یه لحظه     خودِ زندگی بودن

اگه  کاشکی ها       همه دود می شدن

عقلها  بی خیالِ هر سود   می شدن

یک یکی    دو تا می شد   به ضربِ مـا

چند تا قطره     یهوئی  رود می شدن

شاید این تقصیر ما شد     که نشد

شاید یه عشقی هوا شد     که نشد

شاید روزگار   دلش از مـا   گرفت

غم توی قصه ها  جا شد     که نشد

شاید  و  اما      نمیشه رسم دل

یه نفر   پابند  و  همخونه    میخوام

تا سر کوچه  میرم      بازم  میام

میگم اون دل   که پریشونه    میخوام

غم تو     کاشکی  نصیبم   نمی شد

بی پولی     شریکِ جیبم   نمی شد

همه  ماهی ها     یه جوری عاشقن

قلابت    دیگه  طبیبم   نمی شد    ٢

 

منم اون    عاشق آبـی

فکر کردم    یه حس نابی

توی دام    دریـا کوچیکه

من بیدارم     خوابِ خوابی

ماهیگیر    صیادِ شرقی

توی گرما     توی شرجی

تو قفس مونده    دلِ من

نه  نمیخوام    مزد و ارجی

تن تو     یاس بهاری

تن من    شعله ی سوزان

فکر تو     زخمی صمیمی

قلمم      از تو  فروزان

ای که با تو    جون می گیره

همه   رنگای  بـهـاری

وقتی تو     منو  نمی خوای

با یادِ کی     بی قراری   .  .  . 

 

 

نظرات ()



نمیخوامت دوباره
نویسنده: ابوذر اکبری - جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸

تو که ما رو  نمیخوای

به شهر دل   نمیای

دیگه تقصیر من  نیست

اصلاً از عشق   چی میخوای

تو که  نامهربونی

به فکر   دیگرونی

نگاهت   جای دیگه است

میگی که   همزبونی

عزیزم    نمی دونی

دلم رو  می شِکونی

قلبم موند    زیر پاهات

الهی که    بمونی

بمونی و   بخونی

که از عشق  نمی دونی

همش   دروغ و نیرنگ

جادوگری   فُلونی

تو درگیرِ  فسونی   ٢

 

میگمت   سرکار خانوم

یه بغضه   توی  گـَ لوم